ترجمه : تفسير فصى كه بعد از فص سابق تفسير شده است : بدان قولى كه يعنى به خبرى كه مطابق بفتح با مخبر عنه است ، هنگامى كه مخبر عنه مطابق بكسر با قول باشد حق گفته مىشود .
و به وجودى كه براى مخبر عنه حاصل است ، هنگامى كه مخبر عنه مطابق واقع باشد ، حق گفته مىشود .
و به آنى كه بطلان بسوى او راه ندارد ، حق گفته مىشود .
اول تعالى حق است از جهت مخبر عنه بودن ، و حق است از جهت وجود . و حق است از جهت اينكه بطلان بسويش راه ندارد لكن وقتى كه ما گفتيم او حق است از اين جهت است كه او واجبى است كه آميخته با هيچ بطلانى نيست . و به او وجود هر باطلى واجب ميگردد ، هر چه جز خدا است باطل است .
او باطن است چونكه شديد الظهور است . ظهور او بر ادراك غلبه دارد از اين روى پنهان نيست .
و او ظاهر است از اين حيث كه آثار به صفات او منسوبند و از ذات او واجب اند پس بدان صفات تصديق بذات حاصل مىشود . مثل قدرت و علم كه مقصود اين است در قدرت و علم مساغ و سعه است . اما ذات چون بسيار منيع است بر حقيقت ذات اطلاع نتوان يافت پس او باطل است باعتبار ما نه از جهت او و ظاهر است باعتبار او و از جهت او .
و چون تو سايه اى از صفات او را كسب كرده اى اين امر تو را از صفات بشرى قطع مىكند و رگ و ريشه ات را از مغرس جسمانى قلع مىكند پس آنگاه بادراك ذات و اصل مىشود از اين حيث كه نميتوانى ادراك كنى . پس لذت ميبرى باينكه ادراك ميكنى كه نميتوانى ادراك بكنى لذا بر تو است كه از بطون او بسوى ظهورش گيرى پس عالم اعلى و عالم ربوبيت از افق اسفل و عالم بشريت برايت ظاهر گردد .
نصوص الحكم بر فصوص الحكم (فارسى) — صفحة 541
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٥٤١