راه به زنى مىرسيد كه حامل نامهاى از « حاطب » به مشركين « مكّه » است ، نامه را از او بگيريد .
آنها حركت كردند و در همان مكان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده بود ، به او رسيدند ، او سوگند ياد كرد كه : هيچ نامهاى نزد او نيست ، اثاث سفر او را تفتيش كردند و چيزى نيافتند ، همگى تصميم بر بازگشت گرفتند .
ولى على عليه السلام فرمود : نه پيامبر صلى الله عليه و آله به ما دروغ گفته ، و نه ما دروغ مىگوئيم ، شمشير را كشيد و فرمود : نامه را بيرون بياور ، و الّا به خدا سوگند گردنت را مىزنم ! « ساره » هنگامى كه مسأله را جدى يافت ، نامه را كه در ميان گيسوانش پنهان كرده بود بيرون آورد ، آنها نامه را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند .
حضرت صلى الله عليه و آله به سراغ « حاطب » فرستاد فرمود : اين نامه را مىشناسى ؟ !
عرض كرد : بلى .
فرمود : چه چيز موجب شد ، به اين كار اقدام كنى ؟ !
عرض كرد : اى رسول خدا ! به خدا سوگند از آن روز كه اسلام را پذيرفتهام لحظهاى كافر نشدهام ، و هرگز به تو خيانت ننمودهام ، و هيچ گاه دعوت مشركان را از آن زمان كه از آنها جدا شدم ، اجابت نكردهام ، ولى مسأله اين است : تمام مهاجران ، كسانى در « مكّه » دارند كه از خانوادهء آنها در برابر مشركان حمايت مىكند ، اما من در ميان آنها غريبم و خانوادهء من در چنگال آنها گرفتارند ، خواستم از اين طريق ، حقى به گردن آنها داشته باشم ، تا مزاحم خانوادهء من نشوند ، در حالى كه مىدانستم خداوند سرانجام ، آنها را گرفتار شكست مىكند ، و نامهء من براى آنها سودى ندارد .
پيامبر صلى الله عليه و آله عذرش را پذيرفت ، ولى « عمر » برخاسته گفت : اى رسول خدا ! اجازه بده گردن اين منافق را بزنم !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : از جنگجويان « بدر » است ، و خداوند نظر لطف خاصى به آنها دارد ( اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و درسهاى مهمى در زمينهء ترك هرگونه دوستى نسبت به مشركان و دشمنان خدا به مسلمانان داد ) . « 1 »
هامش
( 1 ) « مجمع البيان » ، ج 9 ، ص 269 ( با كمى تلخيص ) اين شأن نزول را « بخارى » در صحيح خود ( ج 6 ، ص 185 و 186 ) و « فخر رازى » در تفسير خود ، و همچنين در « تفسير روح المعانى » و « روح البيان » و « فى ظلال القرآن » و « قرطبى » و « مراغى » و غير اينها با تفاوتهائى نقل كردهاند .