يعنى آن اثرى كه از ما به واسطهء وجود زايد و علم زايد حاصل مىشود ، كمال و نهايت آن اثر بر خداى تعالى مترتّب مىشود ، بىوجود و علم زايد . و همچنين است ساير صفات . و دليل اين ظاهر است و آن وجوب وجود است يعنى بودن خداى تعالى واجب الوجود و لازم الوجود ، و انفكاك وجود از او و احتياج او به غير محال است ، پس صفات او همه عين او باشد چنانچه مذهب حكما و معتزله و علماى ما رحمهم اللّه است كه اگر زايد باشد ، اگر واجب باشد تعدّد واجب لازم آيد و اگر واجب نباشد پس ممكن قديم باشد ، زيرا كه خداى تعالى محل حوادث نيست ، پس تعدّد قدما لازم آيد و اين هر دو باطل است ؛ چه غير خدا « ممكن » است و حادث - چنان كه معلوم شد . و با وجود آن ، علّت مىخواهد و علت غيرى نمىتواند بود و آن ظاهر است ، و اگر خداى تعالى باشد لازم مىآيد كه يكچيز هم فاعل باشد و هم قابل و ثابت شده است كه يكچيز اين هر دو نمىتواند بود .
و ديگر آنكه در قدرت و وجود دور لازم مىآيد ، پس زايد نتواند بود ، و غير آن نيز چنين باشد با وجود آن مسبوق به علت و اراده خواهد بود . پس قديم نباشد بلكه حادث باشد و حادث نتواند كه صفت خداى تعالى باشد ، زيرا كه خداى تعالى محل حوادث نيست . و ديگر آنكه علت خواهد خواست و نمىتواند بود كه علت داشته باشد - چنان كه گذشت .
فصل سيم در بيان صفات سلبى
يعنى صفاتى كه خداى تعالى به آن موصوف نباشد و منزّه باشد از آن هفت است :