27 / 38
گفت سليمان اى عزيزان كدام يك از شما مىآرد پيش من تخت او را پيش از آنكه بيايند نزديك من مسلمان شده ( 38 )
27 / 39
گفت تهمتنى از جن من بيارش نزديك تو پيش از آنكه برخيزى از جائى خود و هر آئينه من بران عرش توانا با امانتم ( 39 )
27 / 40
گفت شخصى كه نزديك او علم بود از كتاب الهى من بيارمش نزديك تو پيش از آنكه بازگردد بهسوى تو چشم تو پس چون سليمان ديد آن را قرار گرفته نزديك خويش گفت اين خارق عادت از فضل پروردگار من است تا امتحان كند مرا آيا شكرگزارى مىكنيم يا ناسپاسى مىنمايم و هر كه شكرگزارى كند كه شكرگزارى مىكند براى نفع خويش و هر كه ناسپاسى كرد پروردگار من بىنياز كرمكننده است ( 40 )
27 / 41
گفت سليمان متغير سازيد براى امتحان اين زن تخت او را بنگريم آيا راه شناخت مىآيد يا مىشود از آنان كه راه نمىيابند ( 41 )
شرح
قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُاگفت سليمان اى گروه بزرگانأَيُّكُمْكدام از شمايَأْتِينِي بِعَرْشِهامىآرد تخت بلقيس راقَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَپيش از آنكه بيايند به من مسلمانان چه هرگاه كه مسلمانان آمدند گرفتن تخت او روا نيست مگر برضاى او و غرض او آن بود كه او را تغيّر دهد و ازو بپرسد كه اين سرير تست يا نى و بجواب او بر عقل او وقوف يابدقالَ عِفْرِيتٌگفت ديو بلند ناخوشمِنَ الْجِنِّاز قوم جن نام او ذكوان يا صخرأَنَا آتِيكَ بِهِمن بيارم به تو آن راقَبْلَ أَنْ تَقُومَپيش از آنكه برخيزىمِنْ مَقامِكَاز جاى خود يعنى از مجلس حكومت و سليمان تا نصف النهار در مجلس حكومت نشستىوَ إِنِّي عَلَيْهِو به درستى كه من بر حمل آن تختلَقَوِيٌّ أَمِينٌهر آئينه تواناام و امينم بر جواهر او يعنى در ان خيانت نهكنم و به امانت به تو رسانم سليمان گفت زودتر ازين خواهمقالَ الَّذِي عِنْدَهُگفت آن كسى كه نزديك او بودعِلْمٌدانشىمِنَ الْكِتابِاز كتب منزّله يعنى كتب الهى خوانده بود و اسم اعظم دانسته آن كس خضر بود يا ضبيه كه ابو القبيله است و در تيسر آورده كه بنو ضبيه اين ادعا دارند كه من عنده علم الكتاب پدر ما است و گفتهاند حضرت سليمان عليه السلام بوده يا مردى مستجاب الدعوات كه او را امليخا گفتندى يا ذو النون يا امطوح يا ملكى كه مؤيد سليمان بوده يا ملكى كه دفتر مقادير بدست اوست يا جبرئيل و بر ان تقدير كه يكى از ملائكه باشد مراد از كتاب لوح محفوظ است و اشهر آن است كه آصف برخيا كه وزير سليمان بوده گفتأَنَا آتِيكَ بِهِمن بيارم تخت بلقيس را به توقَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّپيش از آنكه بازگرددإِلَيْكَبسوى توطَرْفُكَچشم تو يعنى چون در چيزى نگرى تا چشم از ان بردارى من تخت را حاضر گردانم سليمان او را دستورى داد به سجده در افتاد و گفت يا حى يا قيوم به عبرى اهيا شرا بهيا باشد و بقول بعضى گفت يا ذا الجلال و الاكرام و بر هر تقدير چون دعا كرد تخت بلقيس در موضع خود به زمين فرورفت و به يك طرفة العين پيش تخت سليمان از زمين برآمد در وسيط فرموده كه حق سبحانه آنجا او را عدم كرد و نزد سليمان عليه السلام باز ايجاد فرمودفَلَمَّا رَآهُپس آن هنگام كه سليمان ديد آن تخت رامُسْتَقِرًّا عِنْدَهُقرار گرفته نزد اوقالَ هذاگفت سليمان كه اين كرامتمِنْ فَضْلِ رَبِّياز فضل پروردگار من استلِيَبْلُوَنِيتا بيازمايد مرا در مثل اين امورأَ أَشْكُرُآيا شكر مىگذارمأَمْ أَكْفُرُيا ناسپاسى پيش مىآرموَ مَنْ شَكَرَو هر كه سپاسدارى كند نعمت خداى رافَإِنَّما يَشْكُرُپس جز اين نيست كه سپاس مىداردلِنَفْسِهِاز براى نفس خود چه شكر موجب دوام نعمت و سبب مزيد آن استوَ مَنْ كَفَرَو هر كه كفران ورزدفَإِنَّ رَبِّيپس به درستى كه پروردگار منغَنِيٌّبىنياز است از شكرگزارى و ناسپاسى مردمانكَرِيمٌكرمكننده است بانعام بر مستحقانقالَ نَكِّرُوا لَهاگفت سليمان كه بگردانيد براى بلقيسعَرْشَهاتخت او را يعنى هيئت و شكل او را تغيّر دهيد بر وجهى كه اعلا را باسفل آريد و مقدّم را مؤخر سازيد يا جواهرش را تبديل كنيد خضر را بجاى احمر و ابيض در موضع اصفر وضع كنيدنَنْظُرْتا بنگريم ما كه بعد از سؤال .
ازوأَ تَهْتَدِيآيا راه مىيابد به دو و مىشناسد تخت خود راأَمْ تَكُونُيا باشدمِنَ الَّذِينَ لا يَهْتَدُونَاز آنان كه راه نمىيابند به چيزها و نمىشناسند .