27 / 24
و يافتم كه او و قوم او سجده مىكنند آفتاب را بجز خدا و آراسته است براى ايشان شيطان كردارهاى ايشان را پس بازداشت ايشان را از راه پس ايشان راه نمىيابند ( 24 )
27 / 25
بسوى آنكه سجده كنند آن خداى را كه بيرون مىآرد پوشيده در آسمانها و زمين و ميدانند آنچه پنهان مىداريد و آشكار مىكنيد ( 25 )
27 / 26
خداى نيست هيچ معبود به حق غير او پروردگار عرش بزرگ است ( 26 )
27 / 27
گفت سليمان خواهيم ديد آيا راست گفتى يا هستى از دروغگويان ( 27 )
27 / 28
بر اين نامهء مرا پس بيند از آن را بهسوئى ايشان باز روى بگردان از ايشان پس بنگر چه جواب بازميدهند ( 28 )
شرح
وَجَدْتُهاو يافتم آن زن راوَ قَوْمَهاو گروه او را كه از روى جهليَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِسجده مىكنند مر آفتاب را و مىپرستندمِنْ دُونِ اللَّهِبجز خداى تعالىوَ زَيَّنَو بياراسته استلَهُمُ الشَّيْطانُمر ايشان را شيطانأَعْمالَهُمْكردارهاى ايشان از عبادت شمس و سائر اعمال قبيحهفَصَدَّهُمْپس بازداشته است ديو سركش ايشان راعَنِ السَّبِيلِاز راه راستفَهُمْپس ايشانلا يَهْتَدُونَراه نمىيابند بطريق حق و شيطان ايشان را از راه راست بازميداردأَلَّا يَسْجُدُواتا سجده بكنندلِلَّهِمر خداى تعالى راالَّذِيآن خداى تعالى كه به توانائىيُخْرِجُ الْخَبْءَبيرون مىآرد پوشيده رافِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِدر آسمانها و زمينها يعنى قطرات امطار از آسمان ظاهر مىگرداند و نبات را از زمين اخراج مىكندوَ يَعْلَمُو مىداندما تُخْفُونَآنچه پنهان دارند آفريدگان در دلهاى خودوَ ما تُعْلِنُونَو آنچه آشكارا سازند بر زبانهاى خويش و حفص در هر دو فعل بخطاب خواند يعنى آنچه شما نهان و آشكارا كنيداللَّهُخداى تعالى به حقلا إِلهَ إِلَّا هُوَنيست معبود بسزا مگر اورَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِآفريدگار عرش عظيم است آن عرش كه محيط بكرسى است و كرسى احاطه كرده مر آسمانها و زمينها را پس عظمت عرش بلقيس نسبت با عظمت اين چه تواند بود مصرعچه نسبت سها را به آفتاب درخشاناين سجده هشتم است بقول امام اعظم و نهم بقول امام شافعى در فتوحات آورده كه اين را سجده سر خفى مىگويند و موضع سجود مختلف فيه است بعضى بعد قرائت و ما يعلنون سجده مىكنند و برخى پس از تلاوت رب العرش العظيم آوردهاند كه چون هدهد سخن خويش باتمام رسانيدقالَگفت سليمان عليه السلامسَنَنْظُرُزود باشد كه در نگريم و تامل كنيم درين سخنأَ صَدَقْتَآيا راست گفتىأَمْ كُنْتَيا بودىمِنَ الْكاذِبِينَاز دروغگويان پس سليمان عليه السلام نامه نوشت و گفتاذْهَبْ بِكِتابِي هذاببر اين نوشته مرافَأَلْقِهْ إِلَيْهِمْپس بيفگن بسوى ايشانثُمَّ تَوَلَّپس روى بگردانعَنْهُمْاز ايشان و به يكگوشه رو و تفحص كنفَانْظُرْبس ببين كه ايشان در انما ذا يَرْجِعُونَبچه چيز باز مىگردند يعنى در جواب مكتوب چه نوع با يكديگر رجوع مىكنند و سخن را بچه قرار مىدهند ارباب قصص برآنند كه بلقيس دختر شراحيل يا شراحيل بن مالك بود و چهل سال پدرش شراحيل در ملك يمن پادشاهى كرده بود و او را با جن وصلت افتاد و فارعه جنيه را خواست و در عين المعانى گفته كه بلقمه بنت شيصيان را بخواست و بلقيس ازو متولد شد و بعد از پدر ملك را فروگرفت و خويشان مادر او از جن مددگارى كردند و براى او تختى بزرگ ساختند و او با قوم خود آفتاب پرستيدى چون هدهد خبر او بسليمان عليه السلام رسانيد وى نامه نوشت و مهر كرده به هدهد داد تا بديشان برد هدهد نامه در منقار گرفته بيامد و در جمعى كه بلقيس بر تخت بود و اركان دولت حاضر بودند بر زبر تخت به پرواز آمد و مردمان در وى مىنگريستند نامه را بر تخت افگند و قول اشهر آن است كه بلقيس در خلوتگاه خود بر پشت تكيه كرده بود و درها فروبسته هدهد از روزنه در آمد و نامه بر سينه وى افگند بلقيس برجست و نامه را برداشته مطالعه فرمود پس فرمان داد تا اعيان حضرت او حاضر شدند و نامه در دست گرفته بيرون آمد و متوجه ايشان شد .