تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
2 / 246 آيا نديدى بسوى جماعة از بنى اسرائيل بعد از موسى چون گفتند مر پيغمبر خويش را كه برپا كن براى ما بادشاهى تا جنگ كنيم در راه خدا گفت پيغمبر آيا نزديك هستيد اگر واجب كرده شود بر شما جنگ كردن از آنكه جنگ نه كنيد گفتند و چه شده است ما را كه جنگ نه كنيم در راه خدا و بتحقيق كه بيرون كرده شديم از خانه‌هاى خويش و جدا كرده شديم از فرزندان خويش پس آنگاه كه واجب كرده شد بر ايشان جنگ رو گردانيدند مگر اندكى از ايشان و خدا داناست به ستمگاران ( 246 )
شرح
أَ لَمْ تَرَآيا نديدى كه يعنى ندانستى و علم تو منتهى نشدإِلَى الْمَلَإِبسوى جمعى از اشراف و ارباب راىمِنْ بَنِي إِسْرائِيلَاز فرزندان يعقوبمِنْ بَعْدِ مُوسىبعد از وفات موسىإِذْ قالُواچون گفتند اين بزرگانلِنَبِيٍّ لَهُمُپيغمبرى را كه بود ايشان را و آن بقول اصح اشموئيل بود كه حق سبحانه او را بعد از اليسع ع به بنى اسرائيل فرستاد و گويند آن نبى يوشع ع بن نون بوده يا شمعون ع بن صفيه و بر هر تقدير گفتند پيغمبر خود را كه به حكم خداابْعَثْ لَنابرانگيز از براى ما يعنى تعين كن از ميان مامَلِكاًپادشاهى تا به اعانت اونُقاتِلْكارزار كنيمفِي سَبِيلِ اللَّهِدر راه خدا با جالوت و قوم او و ايشان عمالقه بودند از بقيه قوم عاد كه همواره بت مىپرستيدند و شرك مىورزيدند و با بنى اسرائيل خصومت داشتندى و بنى اسرائيل بدست ايشان وامانده بودند و ميان ايشان ملكى و كارفرمائى نمانده بود بسبب آن از پيغمبر خود استدعاى ملكى و حاكمى كردند كه بمدد او جهاد توانند كردقالَگفت اين پيغمبرهَلْ عَسَيْتُمْهيچ شايد از شماإِنْ كُتِبَچون فرض گردانيده شودعَلَيْكُمُ الْقِتالُبر شما كارزار كردن با دشمنان دينأَلَّا تُقاتِلُواآنكه شما مقاتله نكنيدقالُوا وَ ما لَناگفتند چيست ما را و چه بران داردأَلَّا نُقاتِلَكه ما قتال نكنيمفِي سَبِيلِ اللَّهِدر راه خداىوَ قَدْ أُخْرِجْناو به درستى كه بيرون كرده‌اند ما رامِنْ دِيارِنااز مواضع و مساكنوَ أَبْنائِناو پسران ما يعنى ما را مهجور ساخته‌اند از ايشان ، در خبرست جالوت از ابناى ملوك زمانه ايشان چهارصد و چهل تن اسير گرفته بود و چندان گروه را از منازل ايشان بيرون كرده و بدان سبب ايشان در مباشرت حرب مبالغه داشتندفَلَمَّا كُتِبَپس آن هنگام كه نوشته شدعَلَيْهِمُ الْقِتالُبر ايشان كارزار به اعداى دينتَوَلَّوْابرگشتند و از فرمانبردارى بگذشتندإِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْمگر اندكى از ايشان و ايشان سيصد و سيزده تن بودندوَ اللَّهُ عَلِيمٌو خدا داناستبِالظَّالِمِينَبه ستمگاران كه از جهاد تخلف ورزيدند چون اشموئيل ع بر ايشان حجت گرفت و ايشان بر سبيل حجت جواب دادند از حق سبحانه و تعالى استدعا نمود كه ملكى از براى آن قوم تعين فرمايد حق سبحانه ، عصائى و ظرفى پر از روغن بوى فرستاد و فرمود كه هر كه به منزل تو درآيد و اين روغن در ظرف غليان نمايد و اين عصا با قد وى برابر باشد پادشاهى اين قوم را سزاوار است اشموئيل اين خبر بقوم رسانيد و هر يك از اعاظم بنى اسرائيل به خانه وى تردد و آمد شد آغاز نهادند و براى هيچ كدام روغن به جوش نيامد و عصا را با قامت ايشان مساواتى نبود تا روزى مردى كه سقا يا دباغ كه شادل نام داشت و به‌واسطه طول قامت او را طالوت گفتندى به خانه اشموئيل آمد فى الحال دهن القدس آغاز غليان كرد و عصا با قامت او برابر آمد .