تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
12 / 76 پس شروع كرد ( يوسف ) بتفحص خرجينهاى ايشان پيش از خرجين برادر خود بعد ازان برآورد پيمانه را از خرجين برادر خود همچنين تدبير كرديم براى يوسف مستعد نبود كه ( اسير ) گيرد برادر خود را در دين پادشاه ليكن ( اسير گرفتش ) به مشيت خدا بلند مىگردانيم در درجها كسى را كه خواهيم و بالاى هر خداوند دانش دانائى هست ( 76 ) 12 / 77 گفتند اگر دزدى كند ( اين شخص ) پس ( دور نيست كه ) دزدى كرده بود برادر او پيش ازين پس پنهان داشت يوسف اين ( سخن را ) در ضمير خود و آشكارا نكرد پيش ايشان گفت ( در دل خود ) شما بد هستيد در منزلت خود و خدا داناست به آنچه بيان مىكنيد ( 77 )
شرح
فَبَدَأَپس آغاز كرد مؤذن و گفته‌اند يوسف عبِأَوْعِيَتِهِمْبه باردانهاى ايشان يعنى برادران ديگرقَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِپيش از باردان برادر او براى نفى تهمتثُمَّ اسْتَخْرَجَهاپس بيرون آورد سقايه رامِنْ وِعاءِ أَخِيهِاز باردان برادر اوكَذلِكَهمچنينكِدْنا لِيُوسُفَتعليم داديم يوسف را بالهام - برادران يوسف ع از حيا سر در پيش انداختند و زبان طعن بر بنيامين گشادندما كانَنبود يوسف يعنى شايسته و سزاوار نبود ازو كهلِيَأْخُذَ أَخاهُفراگيرد برادر خود رافِي دِينِ الْمَلِكِدر كيش ملك مصر چه حكم ملك در باب دزد ضرب و تغريب بود نه استرقاق پس نگرفت يوسف ع برادر خود راإِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُمگر بخواست خداى و به دستورى اونَرْفَعُ دَرَجاتٍبرمىدارم از روى درجها بعلم و حكمتمَنْ نَشاءُهر كرا مىخواهيموَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍو زبر هر خداوند دانشىعَلِيمٌدانائيست كه درجه او بلندتر است آنگه يوسف ع فرمود كه اين چه عمل است كه از شما صادر شد نمىگفتيد كه ما پيغمبرزادگانيمقالُوا إِنْ يَسْرِقْگفتند اگر دزدى كرد بنيامين چه عجبفَقَدْ سَرَقَپس به درستى كه دزدى كرده استأَخٌ لَهُبرادر اعيانى كه او را بودهمِنْ قَبْلُپيش ازين يعنى يوسف ع در معالم و كشاف و مدارك آورده كه در خانه خاله يوسف ع ماكيانى بود سائلى بدر خانه آمد و هيچ كس حاضر نبود يوسف آن مرغ بسائل داد و برادران او را بدزدى تهمت كردند و اقوال ديگر نيز هستفَأَسَرَّها يُوسُفُپس پنهان داشت يوسف ع آن مقاله رافِي نَفْسِهِدر نفس خودوَ لَمْ يُبْدِهاو ظاهر نكرد آن رالَهُمْبر ايشانقالَگفت با خود يوسف ع كهأَنْتُمْشماشَرٌّ مَكاناًبدترايد از جهت منزلت دزدى كه پسر را از پدر دزديده جدا كرديدوَ اللَّهُ أَعْلَمُو خدا داناتر استبِما تَصِفُونَبه‌آنچه شما صفت مىكنيد پس يوسف ع بنيامين را به كسان خود سپرد و برادران در استخلاص او چندانكه سخن گفتند بجاى نرسيد روبيل را آتش خشم شعله زدن گرفت و مويهاى تن وى سر از جامه بيرون كرد و گفت اى ملك برادر مرا بگذار و گرنه فريادى كنم كه هرجا زنى حامله باشد درين شهر از هول آن بار بنهد يوسف ع بديد كه روبيل در غضب است پسر خورد را گفت برو و دست به پشت وى فرود آر چون دست او به روبيل رسيد شعله غضب وى انطقا يافته روى به برادران كرد كه شما مرا مس كردى گفتند نى فرمود به خداى كه در بلده مصر تخمى از آل يعقوب ع كسى هست چه هرگاه يكى را از ايشان خشم آمدى چون ديگرى از آل يعقوب او را مس كردى تسكين يافتى در معالم آورده كه ديگر بار روبيل در غضب شده آهنگ تخت يوسف ع كرد يوسف ع نقاب بسته از تخت فرود آمده او را در ربود ، و بر سر دست آورد باز بر زمين نهاد و گفت اى كنعانيان شما به زور خود مغرور و به قوت خود معجب شده‌ايد و مىپنداريد كه كسى بر شما غلبه نتواند كرد بيتخداى كه بالا و پست آفريد * زبردست هر زير دست آفريدايشان چون ديدند كه مهم به زور از پيش نمىرود از در زارى درآمده -