تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرآن مجيد مترجم مع تفسير حسينى ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
9 / 30 و گفتند يهود كه عزير پسر خدا است و گفتند نصارى كه مسيح پسر خدا است اين قول ايشان است به دهان خود مشابهت كرده‌اند با سخن قومى كه كافر شدند پيش ازين لعنت كرد ايشان را خدا چگونه برگردانيده مىشوند ( 30 ) 9 / 31 گرفتند دانشمندان و زاهدان خود را خدايان بجز خدا و خدا گرفتند مسيح پسر مريم را و نه فرموده شده‌اند مگر آنكه عبادت كنند يك خدا را نيست معبود بجز وى پاك است وى از آنكه شريك او مقرر مىكنند ( 31 )
شرح
وَ قالَتِ الْيَهُودُو گفتند جهودانعُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِعزير پسر خدا است تعالى اللّه عن ذلك علوا كبيرا ببايد دانست كه عزير ع بن شرخيا از نسل يعقوب ع است از سبط لاوى و بچهارده پشت بهارون ابن عمران ع مىرسد و مجمل قصّه وى آن است كه چون حق سبحانه بخت‌نصر را بر بنى اسرائيل گماشت تا مصاحف توريت را بسوخت و بيت المقدس را منهدم ساخت و هر كه توريت مىدانست همه را بكشت و باقى را برده گرفت و عزير از جمله اسيران بود توريت مىخواند امّا چون خردسال بود از خواندن وى حسابى نگرفتند و او بعد از مدتى كه از قيد ايشان خلاص يافته روى به بيت المقدس نهاد حق تعالى او را در اثناى طريق در قريه سائر آباد بميرانيد و بعد از صد سال زنده گردانيد چنانچه در سوره بقره گذشت و چون عزير ع به ميان قوم آمد تصديق وى ننمودند و او را به خواندن و نوشتن توريت امتحان كردند و در تفسير امام ثعلبى رح مذكورست كه پنج قلم بر اصابع دست راست وى بستند و بهر پنج انگشت كتابت توريت مىكرد از ظهر القلب تا باتمام رسيد ديگرباره شبه كردند كه چون كسى توريت داند و خواند در ميان ما نيست چون دانيم كه اين توريت هست يا نه مردى در ميان ايشان گفت كه من از پدر خود شنيده بودم كه او از پدر خود شنيده بود كه من در واقعه بخت‌نصر توريت را در ظرفى مضبوط ساخته در فلان شكاف كوه نهاده‌ام جمعى با آن مرد رفتند و توريت را از ان محل برداشته بمجمع آوردند و به‌آنچه عزير ع نوشته بود مقابله نمودند يك حرف تفاوت نداشت متعجب شده گفتند حق تعالى توريت بعد از صد سال در دل عزير ع نينداخت مگر بسبب آنكه او پسر او است پس متقدمان يهود بدين قول قائل شدند و گويند بعضى از يهود مدينه در زمان عظيم‌الشان حضرت رسالت‌پناه اين سخن گفتندوَ قالَتِ النَّصارىو گفتند ترسايانالْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِعيسى پسر خداست اين نيز سخن جمعى است از ايشان كه وجود فرزند را بىوجود پدر مستحيل شمردند يا آنكه ازو ابراى اكمه و ابرص و احياى موتى مشاهده نموده بدين جرأت اقدام كردندذلِكَآنچه مذكور شدقَوْلُهُمْگفتن ايشان استبِأَفْواهِهِمْبه زبانهاى ايشان بر اين‌ها افترا مىكنند يا سخنى است مهمل كه به زبان مىرانند و حقيقتى ندارديُضاهِؤُنَمشابه مىسازند سخن خود راقَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوابا سخن آنان كه كافر شدندمِنْ قَبْلُپيش از ايشان يعنى بنو مدلج كه گفتند ملايك دختران خدايند يا بعضى از كفار عرب كه حق سبحانه را ابو اللات و ابو العزى مىخواندندقاتَلَهُمُ اللَّهُلعنت كند خداى بر ايشانأَنَّى يُؤْفَكُونَچگونه برگردانيده شوند از راه حق بسوى باطل استفهام بطريق تعجب استاتَّخَذُوافراگرفتند يهود و نصارىأَحْبارَهُمْعلماء خود راوَ رُهْبانَهُمْو عبّاد خود راأَرْباباًخدايانمِنْ دُونِ اللَّهِبجز از خداى يعنى فرمان ايشان برند در تحريم و تحليل چنانچه فرمان خدا مىبايد برد يا سجده مىكنند ايشان راوَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَو عيسى پسر مريم را به خداى مىگيرندوَ ما أُمِرُواو حال آنكه عيسى و احبار و رهبان فرموده نشدند يا فراگيرندگان ايشان به خدائى مأمور نيستند در همه كتابهاإِلَّا لِيَعْبُدُوامگر آن را كه فرمان برند و بپرستندإِلهاً واحِداًيك خداى را كه در وحدانيتلا إِلهَهيچ معبودى نيستإِلَّا هُوَمگر اوسُبْحانَهُپاك است اوعَمَّا يُشْرِكُونَاز آنچه با وى انباز مىگيرند .