38 / 71
ياد كن چون گفت پروردگار تو به فرشتگان هر آئينه من پيداكنندهام آدمى را از گل ( 71 )
38 / 72
پس چون راست كنم او را و بدمم در وى روح خود را پس در افتيد او را سجدهكنان ( 72 )
38 / 73
پس سجده كردند فرشتگان تمام ايشان همه يك جا ( 73 )
38 / 74
مگر شيطان سركشى كرد و شد از كافران ( 74 )
38 / 75
گفت خدا اى شيطان چه چيز بازداشت ترا آنكه سجده كنى چيزىرا كه آفريدمش به دو دست خود آيا تكبّر كردى يا به حقيقت هستى از بلندقدران ( 75 )
38 / 76
گفت من بهترم از وى آفريدى مرا از آتش و آفريدى او را از گل ( 76 )
شرح
إِذْ قالَ رَبُّكَياد كن اى محمد ص چون گفت پروردگار تولِلْمَلائِكَةِمر فرشتگان راإِنِّي خالِقٌكه من آفرينندهامبَشَراًآدمى رامِنْ طِينٍاز گل مراد آدم على نبينا و عليه السلام استفَإِذا سَوَّيْتُهُپس چون تمام كنم خلقت او را و قالب او را به خوبترين شكلى بپردازموَ نَفَخْتُ فِيهِو بدمم درومِنْ رُوحِياز روح خود حق سبحانه و تعالى روح را مشرف و مكرّم ساخت بشرف اضافت بذات خود جهت طهارت و نظافت او ملخص سخن آن است كه روح چون بقالب وى درآرم و زنده گرددفَقَعُوا لَهُپس بر روى درافتيد براى وىساجِدِينَسجدهكنندگان از جهت تفضيل و تكريم اوفَسَجَدَ الْمَلائِكَةُپس سجده كردند فرشتگانكُلُّهُمْ أَجْمَعُونَهمه ايشان به تمام مر آدم را بعد از نفخ روح دروإِلَّا إِبْلِيسَمگر ابليس كه سجده نكرداسْتَكْبَرَبزرگ داشت خود را و فرمان نبردوَ كانَو گشت بدان نافرمانىمِنَ الْكافِرِينَاز ناگرويدگانقالَ يا إِبْلِيسُگفت سبحانه و تعالى اى ابليسما مَنَعَكَچه چيز بازداشت تراأَنْ تَسْجُدَاز آنكه سجده كنىلِما خَلَقْتُمر آن چيزى را كه بيافريدمبِيَدَيَّبه دو دست خود ذكر دست براى تحقيق اضافت خلقت آدم ع است به حق سبحانه و تعالى يعنى من بنفس خود او را آفريدم بىتوسط پدر و مادر در انوار آورده كه ذكربِيَدَيَّتنبيه است بر مزيد قدرت در آفرينش آدم ع در بعضى تفاسير آمده كه مراد يد قدرت و يد نعمت است و در فتوحات فرموده كه يد قدرت و نعمت شامل است همه موجودات را پس بدين تاويل آدم ع را هيچ شرف ثابت نشود پس لا بد است از آنكه در بيدى معنى باشد كه دلالت كند بر تشريف آدم ع پس حمل بر نسبتين تنزيه و تشبيه كه آدم جامع هر دو صفت است مناسب مىنمايد و در بحر الحقائق مىگويد كه مراد صفتين لطف و قهرست چه اين دو صفت بر جميع صفات الهى مشتملاند زيرا كه هيچ صفتى نيست كه از لطف و قهر خالى باشد بعضى جلاليهاند و بخرى جماليه تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام و هيچ مخلوقى نباشد الا كه مظهر يكى ازين دو صفت بود چنان كه ملائكه مظهر لطف و شيطان مظهر قهر و آدمى مظهر تجلى صفتينست او بدين جامعيت قابل مسجوديت داشتهاند و درين معنى گفتهاند نظمآمد آئينه جمله كون ولى * همچون او آئينه نكرد جلىگشت آدم جلاى اين مرآت * شد عيان ذات او بجمله صفاتمظهرى گشت كلى و جامع * سرّ ذات و صفات ازو لامعالقصه حضرت حق سبحانه و تعالى با ابليس گفت چرا سجده نكردى مخلوق بيدين مراأَسْتَكْبَرْتَآيا تكبر كردى بىاستحقاق آنأَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالِينَيا هستى تو از برتران كه استحقاق تفوق دارند ابليس شق ثانى را اختيار كردهقالَگفت شيطان در جوابأَنَا خَيْرٌ مِنْهُمن بهترم از ان مخلوق پس خيريت خود را بيان مىكند كهخَلَقْتَنِي مِنْ نارٍبيافريدى مرا از آتش و او را لطافت و نورانيت استوَ خَلَقْتَهُو بيافريدى تو او رامِنْ طِينٍاز گل كه درو كثافت و ظلمانيت است و درين قياس خطا كرد و شمه از ان در سوره اعراف مذكورست در كشف الاسرار آورده كه آتش سبب فرقت است و خاكى وسيله وصلت از آتش گسستن آيد و از خاك پيوستن آدم عليه السلام از خاك بود به پيوست تا خلعت ثم اجتباه بيافت ابليس از آتش بود بگسست تا بفرمان فاهبط منها مردود گشت روزى شوريده با سلطان العارفين گفت چه بودى اگر اين خاك بىباك نبودى ابو يزيد بانگ برو زد كه اگر اين خاك نبودى آتش عشق افروخته نشدى و سوز سينها و آب ديدها ظاهر نگشتى كه اگر خاك .
نبودى بوى مهر ازل كه شميدى ؟ و آشناى قرب لم يزل كه بودى ؟ رباعىاز خاك چه خوشطينت قابل دارى * گلهاى لطيف است كه در گل دارىدر مخزن كنت كنزا هر گنج كه بود * تسليم تو كردند كه در دلدارى .