مىبايد از آنها بگذريم و بر آنها پيروز شويم .
و بعضى از مردمان براى آن كه از مسئوليت علم بگريزند ، خود را به نادانى مىزنند و سوگندهاى غليظ ياد مىكنند كه جاهلند .
/ 57 از سوى ديگر ، علم به آخرت همچون سنگ شالوده براى علم است ، زيرا كه فهم و شناخت دنيا و آنچه در آن از مسئوليتها و ارزشها و حقايق وجود دارد ، جز از طريق معترف بودن به آخرت به دست نمىآيد ، و اگر جز اين باشد همه چيز در دنيا صورت لغز و معما و رازى بزرگ پيدا مىكند .
به همين سبب منكر شدن آخرت همچون جهلى كلى به زندگى دنيا است كه در يك لحظه پايان مىپذيرد .
از جهت سوم : علم به آخرت ما را به آن مؤمن مىسازد كه حقى ثابت در اين جهان وجود دارد ، و ما به زودى آن را خواهيم شناخت و بر اساس آن در روزى به حسابمان رسيدگى خواهد شد ، پس ناگزير بايد كه به جستجوى آن برخيزيم و آن را محور انديشيدن و به انديشيده عمل كردن خويش قرار دهيم .
اگر محور بودن حق نباشد ، بدان مىماند كه اساس و شالودهء ساختمان فروريخته باشد ، كه بر اثر آن همه چيز منهدم مىشود ، پس اگر حق و باطلى واقعى وجود نداشته باشد ، و حسن و قبح عقلى - بنا به تعبير فيلسوفان - در كار نيايد ، پس چه نيازى به آن داريم كه به جستجوى علم بپردازيم ؟ و مقياس در مبارزهها و گفتگوها چه خواهد بود ؟ آيا مقياس « من » است ، يا « نيرومندتر » ، يا « چيزى ديگر » ؟
چنان مىنمايد كه دو آيه به توضيح اين حقيقت مىپردازد :
وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لا يَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ يَمُوتُ
و سختترين سوگندها را به خدا در اين خصوص ياد مىكنند كه خدا كسانى را كه از دنيا مىروند بار ديگر زنده از قبر برنمىانگيزد و زنده بيرون نمىآورد . » قسم ياد كردن دربارهء چيزى كه شخص نسبت به آن نادان است ، دليلى براى تأكيد او به جهل خويش و فرار از علم به حق است ، و اگر جز اين باشد چه