ظواهر با باطن همگام باشند نه منافى باشند . ظاهر يك جور است و باطن يك جور ؛ مگر نفاق غير از اين است ؟ نفاق همهاش اين نيست كه اظهار ديانت بكند و نباشد ، مثل ابوسفيان . اين هم نفاق است كه اظهار بكند كه من يك آدم كذا و كذا هستم ، و خلافش باشد ؛ اين هم نفاق است ، اينها هم از منافقينند ، منتها منافق يكى آن مرتبه است ، يكى هم اين مرتبه است .
[
علوم معنوى مانع فعاليت نيست
] بالاخره بايد از اين دنيا رفت و گفته نشود كه اينها دعوت به آن طرف مىكنند و اين جا نه ! انبيا در عين حالى كه همهء دعوتهايشان براى آن جا بود ، اين جا عدالت را رواج مىدادند . پيغمبر اكرم در عين حالى كه يك موجود الهى بود ، به او نسبت مىدهند كه فرمود : « لَيُغانُ عَلى قَلْبي وَإنّي لَأسْتَغْفِرُ اللَّهَ في كُلِّ يَوْمٍ سَبْعينَ مَرَّةً » « 1 » . همين معاشرت كردن با اين اشخاصى كه ناباب بودند ، همين موجب يك كدورت مىشود . يك كسى كه دائم الحضور بايد باشد پيش محبوبش ، [ اگر ] يك نفر هم كه خيلى هم آدم صحيح و خوبى است ، آمده مسأله مىخواهد بپرسد ، لكن اين باز مىدارد او را به همين مقدار ، از آن مرتبهاى كه مىخواهد باشد . در عين حال كه اين هم حضور است ، اين آدمى كه با او صحبت مىكند در نظر او از مظاهر است ؛ لكن از آن مرتبهاى كه او مىخواهد دائم الحضور باشد در آن مرتبه ، بازش مىدارد . « لَيُغانُ عَلى قَلْبي وَإنّي لَأسْتَغْفِرُ اللَّهَ في كُلِّ يَوْمٍ سَبْعينَ مَرَّةً » يك چنين چيزى از پيغمبر نقل شده است ، كه اشتغال به
هامش
( 1 ) - « قلبم از كدورت پوشيده مىشود و من به راستى هر روز هفتاد بار از خداوند درخواستآمرزش مىكنم » . ( مستدرك الوسائل ، ج 5 ، ص 320 ، « كتاب الصلاة » ، « أبواب الذكر » ، « باب 22 » ، حديث 2 ؛ كنز العمّال ، ج 1 ، ص 476 ، حديث 2075 )