صَدْرِي * وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي * وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي
« 1 » عقدهها در زبانشان ، در قلبشان بوده است . عقدههايى كه نمىتوانستند آنچه يافتهاند و آنطور كه يافتهاند بگويند ، گفتنى نبوده است . از اين جهت با مثال با نظاير مىخواستند چيزى به ما بفهمانند . خوب وقتى كه خدا با شتر معرفى بشود معلوم است كه مرتبهء ما چه مرتبهاى است ، مرتبهء همان حيوان است ؛ و معرفتى كه ما از آن پيدا مىكنيم چه معرفتى است ؟ يك چيز بسيار ناقص [ است ] .
آن جايى هم كه گاهى [ مطلبى ] ذكر مىشود راجع به انبيا :
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً
موسى بعد از اين كه تحت ربوبيت حق تعالى واقع شد و از اين منازل گذشت ، آن وقت عرض كرد :
أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ
به من خودت را ارائه بده . ارائه بده يعنى من با چشمم ببينمت ؟ ! اين كه از يك نبى بزرگى صادر نمىشود ، آن نحو ارائه و آن نحو رؤيتى كه مناسب است با مرئى و رائى كه دست ما به آن نمىرسد . در عين حالى كه به آن جا رسيده بود كه متكلّم بود ، با خدا تكلّم مىكرد :
رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ
جواب آمد كه
لَنْ تَرانِي
.
يعنى - محتملًا « 2 » - تا موسى هستى رؤيت نمىشود ، تا تو هستى نمىشود . لكن مأيوسش نكرد ؛ ارجاعش كرد به اين كه
انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ
. اين « جبل » چيست ؟
اين جبلى كه تجلّى حق بر موسى نمىشود و بر آن جبل مىشود ، اين « جبل طور » است ؟ ! [ آيا ] اين تجلّى ، يك تجلّىاى بود كه اگر آن روز مردم در كوه طور بودند آن تجلّى را مىديدند ؟ مثل شمس بود ؟ اين
وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ
هامش
( 1 ) - « پروردگارا سينهء من بگشاى و كار مرا آسان گردان و گره از زبان من باز كن » . ( طه ( 20 ) : 25 - 27 )
( 2 ) - ر . ك : تفسير القرآن الكريم ، صدر المتألهين ، ج 1 ، ص 448 ؛ تفسير بيان السعادة ، ج 2 ، ص 203 .