هامش
اين وقت حسين عليه السلام گريان نزديك برادر آمد ، وخندان بيرون شد . گفتند : « يا بن رسول اللَّه ، اين چه حال بود ؟ »
قال : « العجب من دخولي على إمام أريد أن أعلمه ، فقلت : ماذا دعاك إلى تسليم الخلافة ؟ فقال : الّذي دعا أباك فيما تقدّم » .
فرمود : « شگفتى من از آن است كه داخل شدم بر امام زمان ، واراده كردم كه أو را آموزگارى كنم . وعرض كردم كه : چه چيز تو را داعى شد كه امر خلافت را با ديگرى واگذارى ؟ »
فرمود : « همان چيز كه پدر تو را نيز داعى شد كه خلافت را از نخست با ديگرى گذاشت . »
سپهر ، ناسخ التواريخ امام حسن مجتبى عليه السلام ، 1 / 228
[ . . . ] قيس بن سعد ناچار از ارض مسكن با لشگر خود كوچ داده به نخيله آمد ، وامام حسن عليه السلام از مداين طي طريق فرموده وارد نخيله شد ، ومعاوية نيز از آن سوى كوچ بر كوچ رهسپار گشته در نخيله لشكرگاه كرد . واين روز جمعه بود . پس فرمان داد تا مردمان را انجمن ساختند ، وبر منبر صعود داد وآغاز خطبه فرمود .
قال : « ما اختلفت أمر امّة بعد نبيّها إلّاوظهر أهل باطلها على أهل حقّها » .
گفت : « هرگز مختلف نشد امر أمتي بعد از پيغمبر ايشان ، الّا آن كه غالب شد أهل باطل بر أهل حق . »
اين سخن از دهان أو بيرون افتاد ، وسخت پشيمان گشت وساعتي خاموش بنشست .
فقال : « إلّا هذه الامّة ، فإنّها وإنّها » .
يعنى : « جز اين أمت كه أهل حق بر أهل باطل غلبه كردند . »
فقال : « واللَّه إنِّي ما قاتلتكم لتصلّوا ولا لتصوموا ولا لتحجّوا ولا لتزكّوا ، إنّكم لتفعلون ذلك ، وإنّما قاتلتكم لأتأمّر عليكم وقد أعطاني اللَّه ذلكم وأنتم كارهون ، ألا إنّ كلّ شيء أعطيته الحسن بن عليّ تحت قدميّ هاتين لا أفي به » .
گفت : « اى مردمان ! سوگند با خداى ، من با شما قتال ندادم ، از بهر آن كه نماز بگذاريد يا روزه بداريد يا كار حج كنيد وزكات بدهيد ؛ زيرا كه شما در تقديم اين جمله مسامحت نمىفرماييد . بلكه با شما رزم زدم ، تا امارت وحكومتى كه خداوند مرا عطا كرده گردن گذاريد ، وشما اين معنى را مكروه داشتيد . هان اى مردم ! دانسته باشيد اين عهد وپيمانى كه من با حسن بن علي استوار بستم ، در زير پاى خود نهادم وبه هيچ يك وفا نخواهم كرد . »
واز منبر فرود شد . آن گاه از امام حسن خواهنده گشت كه مردم را بياگاهاند ، كه من خلافت را بر معاوية تفويض نمودم . آن حضرت برخاست وبر منبر صعود داد .
فحمد اللَّه وأثنى عليه وصلّى على نبيِّه ، وقال : « أيّها النّاس ! إنّ أكيس الكيس التّقى ، وأحمق الحُمق الفجور ،