هامش
مالك اشتر برخاست وگفت : « يا أمير المؤمنين ! ما را نيز آگاه بفرمائيد ، بخدا قسم ما به تحقيق مىدانيم كه بر روى زمين بجز تو وصى پيغمبرى وجود ندارد . وما مىدانيم كه خداوند بعد از پيغمبر ما پيغمبر ديگرى نخواهد فرستاد وگردنهاى ما براي فرمان تو وفرمان پيغمبر ما به يك ريسمان أطاعت بسته شده . » [ . . . ]
واما مورد ششم اى برادر يهود ، انتخاب حكمين ونبرد با پسر هند جگرخوار بود . اين آزاد شده ، از روزى كه خداوند محمد را به پيغمبرى برانگيخت ، با خدا ورسولش ومؤمنين ، دشمن سرسخت بود تا آن كه خداوند ، مكة را به زور شمشير مسلمانان فتح كرد . همان روز از أو وپدرش براي من بيعت گرفته شد ودر سه مورد ديگر پس از آن روز ، وپدرش ديروز گذشته نخستين كسى بود كه به عنوان أمير المؤمنين بر من سلام داد ، ومرا ترغيب مىكرد كه قيام كنم وحق خود را از خلفاى گذشته بستانم . هر وقت كه نزد من مىآمد ، تجديد بيعت مىكرد . واز همه شگفتآورتر اين كه ، چون معاوية ديد كه خداى من تبارك وتعالى ، حق از دست رفتهء مرا به من بازگردانيد ودر جاى خود قرار داد ، واز اين كه در دين خدا خليفهء چهارم شود ، ودر أمانتي كه حمل آن به عهدهء ماست أو حكومت كند ، طمعش بريد . به عمرو بن عاص روى آورد واز أو دلجويى كرد ، تا دل أو متوجه معاوية شد ، وسپس به دستيارى أو ( پس از اين كه مصر را تيول أو كرد . درصورتى كه اگر يك درهم بيش از سهم خود از بيت المال مسلمانها برداشت مىكرد ، بر أو حرام بود . ومتصدى أموال ، حق نداشت يك درهم بيش از حق اورا به أو برساند . ) شهرهاى اسلامى را لگدمال ستم كرد وپايمال بيدادگرى . هر كس دست بيعت به أو داد ، اورا از خود راضى كرد ، وهر كس مخالفت نمود ، تبعيدش كرد . سپس با پيمان شكسته ، متوجه به من شد . در شرق وغرب وراست وچپ كشور آشوب به پا كرد . اخبار به من مىرسيد وگزارشات دريافت مىكردم . تا آن كه مرد يك چشم ثقفى ( مغيرة بن شعبه ) نزد من آمد وپيشنهاد كرد كه معاوية را بر شهرستانهايى كه در دست دارد ، استاندارش كنم . واز نظر دنيادارى نظريهء خوبى بود ، اگر پيش خداوند مىتوانستم عذرى بياورم وخود را از مظالم استاندارى أو تبرئه كنم . ولى در عين حال ، دربارهء پيشنهاد مغيره فكر كردم . وبه افرادى كه اطمينان داشتم نسبت به خداى عز وجل وپيغمبرش ، ونسبت به من ومؤمنين خيرخواه اند ، مشورت نمودم ، ونظرشان را دربارهء پسر هند جگرخوار خواستار شدم . آنان نيز ، مرا از استاندار نمودن معاوية نهى كردند ، وبا من در اين جهت هم رأى بودند . ومرا برحذر مىداشتند كه مبادا دست اورا در كار مسلمانان دخالت دهم ، وخداوند ببيند كه من افراد گمراهكننده اى را براي خود يار وياور گرفته أم . يك بار برادر بجلى ( جرير ) را وبار ديگر برادر اشعرى ( أبو موسى ) را نزد أو فرستادم . هر دو به دنيا دل بستند وتابع هواىنفس أو شدند ، واورا از خود راضى نمودند .
وچون ديدم كه هتك حرمتهاى الهى را بيش از پيش مرتكب مىشود ، با افرادى كه از أصحاب پيغمبر با من بودند ، مشورت نمودم ؛ همان افرادى كه در بدر حضور داشتند وخداوند كارشان را پسنديد ودر بيعت رضوان شركت كرده بودند . ونيز با ديگر افراد شايستهء مسلمان مشورت نمودم . همگى با من همرأى بودند