هامش
غضب أمير المؤمنين چنان بود كه چون خشم گرفتى ، موى بدن مباركش ، سر از چشمهاى زره بيرون كردى .
بالجملة ، أمير المؤمنين ذو الفقار را با زانو راست كرد وعلم را به محمد داد . در ثاني حمله كرد وخويشتن را در ميان لشگر بصره افكند . وبه هر جانب روى مىآورد . لشگريان ، مانند رمهء كور كه از شير بگريزد ، هزيمت مىكردند . چندان مرد مبارز از ايشان بكشت كه زمين لعلگون شد وجوى خون روان گشت .
ديگر باره ، ذو الفقار بخميد وأمير المؤمنين به صف خويش باز شد . وهمچنان آن تيغ را با زانو مستوى مىداشت . اين كرت ، أصحاب از در ضراعت بيرون شدند ، وأو را با خداوند قادر قاهر ، سوگند دادند كه بر جان خويش رحمت كن وبر اسلام رحم فرماى . اين خدمت به پاى بريم واين مقاتلت ومبارزت را پسنده باشيم . فرمود : « سوگند با خداى ، از آنچه مىنگريد جز رضاى خدا اراده نكرده أم . »
آن گاه روى با محمد كرد وگفت : « اى پسر حنفيه ! اين چنين حمله مىكن ومصاف مىده . »
واين شعر را نيز در مخاطبات أو فرموده :أقْحِمْ فَلَنْ تَنالَكَ الأسِنّةُ * وإنّ لِلْمَوْتِ عَلَيْكَ جُنّةَأصحاب گفتند : « يا أمير المؤمنين ! در قوّت بازوى كيست كه با تو همتراز شود ؟ »
اين وقت محمد بن حنفيه با جماعتى از أنصار وگروهى از غازيان بدر وخزيمة بن ثابت ذو الشهادتين ، از جاى جنبش كرد ورزمى سخت بداد ، وحمله از پس حمله متواتر كرد وبسيار كس بكشت . أمير المؤمنين أو را دوست همىداشت واز شجاعت ودلاورى أو خوشدل همى بود . سپاه خصم را مبلغى بازپس برد وظفر كرده ، مراجعت فرمود . أنصار أو را ثناها گفتند وعرض كردند : « بيرون حسن وحسين هيچ كس از عرب ، قرن محمد نتواند بود ، هيچ كس اين فضل وفضيلت نتواند داشت . »
سپهر ، ناسخ التواريخ أمير المؤمنين عليه السلام ، 1 / 152 - 153