تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
هامش
أمير المؤمنين فرمود : « اللَّهمّ اشهد ؛ الهى نگران باش . » هم در زمان كشتهء ديگر بياوردند . ديگر باره فرمود : « اللَّهمّ اشهد . » از پس آن عبداللَّه بن بديل بن ورقاء الخزاعي ، از أصحاب رسول خداى درآمد وجسد برادرش ، عبد الرحمان را بياورد . وى نيز به زخم تير بصريان شهيد بود . اين وقت أصحاب على بناليدند وگفتند : « يا أمير المؤمنين ، چند دست از جنگ كشيده داريم وهدف تير بصريان باشيم ؟ » علي عليه السلام اين زمان استرجاع فرمود وفرمان كرد تا درع رسول خداى را كه ذات الفضول نام داشت ، بياوردند . ودر پوشيد واز پيش روى أطراف آن را از هم درگذرانيد وميان در بست ، وعمامه بر سر استوار فرمود وذو الفقار حمايل كرد وسپر از پس پشت درانداخت . ورايتي سياه از رسول خداى كه معروف به رايت عقاب بود ، با محمد بن حنفيه گذاشت ، وبا حسن وحسين فرمود : « من حفظ حشمت شما را با رسول خداى نگريستم ورايت جنگ با برادر شما سپردم . » آن‌گاه بر دلدل برنشست وگفت : « اللَّهمّ إنِّي أشهدك أنِّي قد أعذرت وأنذرت ، فكن لي عليهم من الشّاهدين . » فرمود : « الهى ! گواه مىگيرم تو را كه من ايشان را بيم دادم ومعذرت جستم ، باشد كه گرد فتنه نگردند وجان ومال مسلمانان را ، هبا وهدا نخواهند از من نپذيرفتند . » آن‌گاه بر گرد لشگر طوفى همى كرد واين آيت مبارك را قرائت همى فرمود : « أمْ حَسِبْتُمْ أنْ تَدْخُلُوا الْجَنّةَ وَلَمّا يَأتِكُمْ مَثَلُ الّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسّتْهُمُ الْبَأساءُ وَالضّرّاءُ وزُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرّسُولُ وَالّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللَّهِ ألا إنّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ » ( البقرة : 2 / 214 ) . سپهر ، ناسخ التواريخ أمير المؤمنين عليه السلام ، 1 / 148 - 149 بالجملة ، علي عليه السلام رايت جنگ را از محمد بگرفت وچون شير شرزه ، بخروشيد وحملهء گران افكند . ذو الفقار در دست راست وعلم در دست چپ داشت . چون برق خاطف ، خويشتن را بر صف عايشه زد ودر أول حمله ، صف بدريد ودر ميان خصم غرق شد ، وچشم نتوانست احساس كرد كه أو چگونه مىزد وچگونه مىانداخت ، وشمشير أو بر خود وجوش چگونه گذر مىكرد ، ودرع آهن چگونه مىشكافت . لشگر ، از هول وهرب بر يكديگر كوس مىزدند ويكديگر را كوفته مىكردند وبر روى هم مىرفتند . از اين‌گونه ، بسيار كس بكشت ودرانداخت ، تا گاهى كه ذو الفقار خميده گشت . لاجرم بازشتافت وبا صف خويش آمده ، پياده شد وذو الفقار را بر زانو نهاد تا راست ومستوى بدارد . حسن وحسين ومحمد عليهم السلام واشتر نخعى وعمار ياسر وجز ايشان عرض كردند : « يا أمير المؤمنين ! اين‌تيغ ما را ده ، تا راست ومستوى بداريم . » هيچ يك را پاسخ نداد وبه سوى هيچ يك نگران نشد ويزأر زئير الأسد ؛ ومانند همهمهء شير ، خروشى داشت . همگنان را چون غضب أمير المؤمنين معاينه رفت ، نتوانستند به جاى بود ؛ به قهقرا بازپس شدند . و