هامش
گفتند : « نه . »
گفت : « آيا سعد در ميان شما هست ؟ »
گفتند : « نه . »
آنگاه ساكت شد وبعد از لحظهاى ديگر گفت : « آيا كسى هست كه از من خبر رساند نزد علي عليه السلام ، شايد كه آبى از جهت ما بفرستد ؟ »
چون خبر به حضرت علي عليه السلام رسيد ، سه مشك آب فرستاد . وأهل محاصره از وصول ممانعت مىنمودند ، بنابراين ، جمعى از موالى بنىهاشم وبنىاميه بيرون آمدند تا وقتي كه به زحمت تمام ، آب به عثمان رسانيدند .
به آخر ، خبر رسيد نزد على كه اين جماعت ارادهء قتل عثمان دارند . على فرمود كه : « ما نمىخواهيم از عثمان ، الّا مروان وما قصد عثمان نكردهايم . »
آن گاه قرة العين سبط رسول ( ص ) ، امام حسن وامام حسين را فرستاد وگفت : « شمشيرهاى خود را برداريد ودر دروازهء عثمان بايستيد ، ونگذاريد كه كسى به عثمان مزاحمت رساند . »
طلحه نيز پسر خود را فرستاد كه منع مردم كنند از دخول بر عثمان ، وطلب اخراج مروان را از وى بنمايند . در اين اثنا جمعى كه محاصره كرده بودند ، شروع در تيراندازى ومحاربه كردند ، چنانچه روى حسن ابن علي المرتضى خون آلوده شد ، ومروان كه اندرون خانه بود تير خورد ، ومحمد بن طلحه نيز خون آلوده شد وسر قنبر مولى شاه مردان علي عليه السلام شكسته شد . وچون محمد بن ابىبكر ملاحظهء اين امر نمود ، ترسيد كه بنو هاشم به واسطهء امام حسن عليه السلام وحسين عليه السلام غضب كنند وفتنه ظاهر گردد ، بنابر اين دست آن دو كس كه مروان به قتل ايشان أشارت كرده بود ، بگرفت وگفت : « اگر بنو هاشم از اين معنى خبر يابند كه روى حضرت امام حسن بن علي عليه السلام خون آلوده شد ، في الحال مردم را از حوالي خانهء عثمان دور كنند وآنچه اراده است باطل خواهد شد . پس بايد كه شما همراه من باشيد تا از ديوار خانهء أو بالا رفته ، مروان را به قتل رسانيم ، قبل از آن كه كسى واقف اين امر شود . »
آن گاه محمد با آن دو مرد از طرف خانهء مردى از أنصار ، به ديوار عثمان بالا رفته ، به موضعي كه عثمان بود آمدند وغير از زوجه كسى پيش أو نبود ؛ زيرا كه مردمى كه با عثمان بودند جميعاً در پشت بأم بودند ، وهيچ كس از اين مردم بر اين معنى مطلع نشد . آنگاه محمد آن دو شخص را گفت : « چون زوجهء عثمان با اوست ، شما در همين مقام باشيد تا من پيشتر روم وأو را مضبوط ببندم . چون شما را طلب نمايم ، درآييد وأو را بزنيد تا كشته شود . »
آنگاه داخل شد ومحاسن عثمان بگرفت . عثمان گفت : « واللَّه اگر پدر تو مىديد اين جور وستمى كه تو به حال من مىكنى ، هر آينه چنين نمىكردى ونمىپسنديدى . »
محمد چون نام پدر بشنيد ، دستهاى أو سست شد . بعد از آن ، آن دو مرد أو را مقتول ساختند ، وروى