هامش
گفتم : « نفهميدم ، ولى پير مرد سالخورده اى را ديدم بر عصا تكيه كرده وميان دو چشمس جاى سجده بود به طورى كه بسيار جدى وكوشا در عبادت مىنمود . از منبر بالا رفت ودر حال گريه گفت : شكر خدا را كه قبل از مردن تورا در اين جا مىبينيم ، دستت را براي بيعت دراز كن ، أبو بكر دستش را جلو برد أو هم بيعت كرد وگفت : روزى است مانند روز آدم ! واز منبر پايين آمده از مسجد خارج شد . »
أمير المؤمنين عليه السلام پرسيد : « اى سلمان ! آيا اورا شناختى ؟ »
عرض كردم : « نه ! ولى از گفتارش ناراحت شدم ، مثل اين كه مرگ پيامبر را به مسخره گرفته بود . »
علي عليه السلام فرمود : « أو شيطان بود ! پيامبر صلى الله عليه وآله به من خبر داد كه إبليس ورؤساى يارانش در روز غدير خم ، شاهد منصوب شدن من به امر خدا بودند واين كه من صاحب اختيار آنان هستم ، وپيامبر هم به آن ها دستور داد كه حاضران به غايبان اطلاع دهند . در اين هنگام شياطين وبزرگان آن ها به سوى خود شيطان روى آوردند وگفتند : اين أمت مورد رحمت خداوند قرار گرفته واز گناه دور خواهند بود . ما ديگر بر اينان راه نخواهيم يافت . آن ها پناه خود وامام بعد از پيامبر را شناختند . شيطان هم گرفته ومحزون شد ! »
أمير المؤمنين عليه السلام فرمود : « پيامبر به من خبر داده است كه : مردم در سقيفة بنىساعده با أبو بكر بيعت خواهند كرد بعد از آن كه بر سر حق ما اختلاف پيدا مىكنند وبا دليل ما استدلال مىكنند . بعد به مسجد مىآيند وأول كسى كه با أو بيعت مىكند شيطان است كه به صورت پير سالخوردهاى جدى خواهد بود كه اين حرفها را خواهد گفت . بعد خارج شده شياطين خود را جمع مىكند ، آن ها هم در مقابلش سجده كرده ومىگويند : اى رئيس بزرگ ما ! تو همان كسى هستى كه آدم را از بهشت راندى . أو هم مىگويد : كدام أمت بعد از پيامبرش گمراه نشد ؟ ! خيال كرده أيد من ديگر راهى بر آنان ندارم . نقشهء مرا چگونه ديديد ، آن گاه كه امر خدا را مبنى بر أطاعت از على ، وامر پيامبر را راجع به همين مطلب ترك كردند .
واين همان گفتهء خداوند است كه فرمود : « وَلَقَد صَدَق عَليهم إبليس ظنّه فاتّبعوه إلّافريقاً من المؤمِنين » ، يعنى : همانا شيطان حدسى كه دربارهء آنان زده بود به مرحلهء عمل رسانيد ، سپس اورا پيروى كردند جز گروهى از مؤمنان . »
سلمان مىگويد : چون شب شد ، علي عليه السلام فاطمه عليها السلام را بر الاغى سوار كرد ودست دو فرزندش حسن وحسين را گرفت وبر درِ خانهء همهء أهل جنگ بدر از مهاجرين وأنصار برد وحق خويش را به آنان يادآورى كرد واز آنها خواست كه أو را يارى كنند .
هيچ كس جواب مثبت نداد ، مگر چهل وچهار نفر . امام عليه السلام هم به آنان دستور داد تا هنگام صبح با سرهاى تراشيده واسلحه در دست براي همپيمانى با مرگ آماده شوند . هنگام صبح ، جز چهار نفر به پيمان خود وفا نكردند . راوي گويد : به سلمان گفتم : « آن چهار نفر چه كساني بودند ؟ »
پاسخ داد : « من ، أبو ذر ، مقداد وزبير . »