حقّ را مَساس « 1 » نموده باشد ، وَ
لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ
« 2 » .
شور درياى حقايق ز آب چشم ما ببين * درّ و لعل از خون دل در قعر اين دريا ببين
ديده دريا ، سينه صحرا كردهام از فيض حق « 3 » * سوى من افكن نظر ، دريا ببين ، صحرا ببين
شورش صحرا نبينى تا نظر بر گل كنى * روى در صحراى دل كن شورش صحرا ببين
اى كه مىخواهى ببينى شور مجنون از كجاست * جانب حَىّ « 4 » رو ، نمكدانِ لب ليلا ببين
عشق اگر پيدا شود معشوق سازد رخ نهان * عشق را پنهان بود رو « 5 » ، حُسن را پيدا ببين
اى كه مىخواهى بهشت عَدْن در دنيا به نقد * عاشقى كن ، خويشتن را جنّة المأوى ببين
گر تو مىخواهى كه واقف گردى از اسرار غيب * آينهء دل صيقلى كن ، بس عجايبها ببين « 6 »
هامش
( 1 ) - مس كردن ، ( فرهنگ معين ) البته در لغت عرب آن را اسم فعل به معناى امر دانسته يعنى مَس كردن .
( 2 ) - الواقعة : 79 .
( 3 ) - در ديوان مطبوع : « از فيض عشق » .
( 4 ) - قوم ، قبيله و محلّه .
( 5 ) - در ديوان : « پنهان بود زو » .
( 6 ) - در ديوان مطبوع : « لوح دل را صيقلى كن بس عجايبها ببين » .