فامّا سخن آن بزرگ كه فاتح ابواب خصايص حضرت ختمى اوست ، اين است كه : « مِن شَأْنِ الحُكْمِ الإِلهِيِّ أَنَّهُ ما سَوّى مَحَلّاً إِلّا وَ لابُدَّ أَنْ يَقْبَلَ الْفِيْضَ التَّجَلّي الدَّائِم الَّذي لَمْ يَزَلْ وَلا يَزالُ رُوحاً إِلهِيّاً عَبّرَ بِالنَّفْخِ فِيه ، وَ ما هُوَ إلّا حُصُولُ الاسْتِعْدادِ مِنْ تِلْكَ الصُّورَةِ الْمُسَوَّاةِ فَما بَقي إلّا قابِلٌ ، وَ الْقابِلُ لايَكُونُ إِلّا مِنْ فِيْضِهِ الأَقْدَسِ » .
مودّاى اين سخن آن است كه از شأن حكم الهى كه هرچه واقع شدنى است از او مىتواند شد آن است كه هيچ محلّ به مرتبهء تعديل و تسويه نرسد الّا آنكه قابل روح گردد و مخصوص به افاضت كرامت حيات شود به حسب آن مرتبه كه تسويه يافته باشد . و اين قبول است كه در عبارت شريعت معبّر به نفخ گشته در مرتبهء آدمى ، آنجا كه فرموده :
« وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي »
« 1 »
*
، پس هرگاه كه قبول قابل به نفخ فاعل در حرم اتّحاد و يگانگى درآمدند ، در پس پردهء بيگانگى نماند ، مگر ذات قابل ، و آن ذات از فيض اقدس پيدا شده ، يعنى موطن آن منزّه است از آنكه فائض از فيضش جدا باشد ، و در ميان ايشان اثنيّيت و دويى گنجد .
« چون وصل در نگنجد هجران چكار دارد » « 2 » .
و تمام تحقيق اين سخن آن است كه فيض از سه گونه مىتواند بود ، و اين سه مرتبه مرتّب واقع شده ، از آن رو كه هرچه از مبدأ فيّاض صادر مىشود با واسطهء اسباب و موادّ است يا نه ، و اوّل را خلق و ايجاد و فعل گويند ، و ساير كاينات بدين فيض موجود گشتهاند ؛ و ثانى دو قسم مىشود ، چرا كه آنكه بىواسطهء اسباب است ، يا شائبهء تعدّد و تكثّر دارد ، يا نه ، اوّل كه بىواسطهء اسباب است و ليكن شائبه تعدّد و تكثّر دارد آن را فيض مقدّس خوانند ، و ساير اسماء حق و
هامش
( 1 ) - الحجر : 29 ، و ص : 72 .
( 2 ) - در ديوان حزين لاهيجى كه بيش از ده سال پس از مؤلّف به دنيا آمده اين گونه نقل است :چون وصل درنگنجد هجران كجاست لايق * آرى يكيست اينجا معشوق و عشق و عاشق