ملكزاذه با خوذ گفت دختر در نفس خويش تا بذين حد پارساست كى چندين مدتست تا من برين قصر متوطنم و برين بستان مالك هرگز ندانستهام كى زاهد را در صومعه دختريست و از كس نشنيذم [ 53 ] و حال زاهد در كمال تنسك و غايت تعبد خوذ مرا معلومست و حقيقت مىدانم كى دعاى او را حجاب نباشذ و هرچ [ 54 ] از حضرت عزت التماس كنذ اجابت و اسعاف « 21 » بذان مقرون كردذ و اگر از سر تجبر پاذشاهى و نخوت سلطنت حركتى كنم و پيرامن صومعه طوافى انديشم يا نظرى فاسد بر اطراف آن اندازم زاهد بفراست حق بدانذ و بكرامت اوليا بجاى [ 55 ] آرذ و قصه بدرگاه ربوبيت بردازذ نه ملك مانذ و نه مملكت و نه قصر گذارذ و نه بوستان با درد دل مىبايذ ساخت و در آتش هجران مىبايذ سوخت تا خوذ قضا [ 56 ] در پس اين پرده چه دارذ و قدر از مكمن اين تعبيه ، چه بلعجبى بيرون آرذ : كاندر پس پرده فلك بازيهاست
باغبانزاذه چون نفس پاك و طينت طيب نداشت كى مثل اين انديشها كردى تدبير صواب كجا پيرامن خاطر او گشتى . با خوذ گفت چون شب درآيذ كمند [ 57 ] در كنگره صومعه اندازم [ 58 ] و خوذ را بر بام دلارام كشم [ 59 ] و بر رسم اگر آنچ گفتهاند دل بدل مىنگرذ و دوست بدوست ميل دارذ اگر هيچ او را بر خوذ مهربان بينم سر از چنبر فرمان او بيرون نبرم و اگر كار بر خلاف اين مشاهده افتذ سر از تن زاهد جذا كنم و دختر را دست گيرم و بيرون آرم و ازين حدود به طرفى ديگر نقل كنم چنانك هيچ آفريذه بر فعل من واقف نگردذ [ 60 ] . پس چون زاهد بصومعه باز رسيذ پرىچهر فريضه گزارده بوذ و زانوى مبارك خود را تكيهگاه جبين پرنور [ 61 ] خويش ساخته و بر فعلى كى كرده بوذ و از
شرح
( 21 ) - اسعاف : حاجتروا كردن ( انندراج )
پاورقی
[ 53 ] - مر : نشنيذه
[ 54 ] - ملك . ملى : هرچه
[ 55 ] - ملك . ملى : بجاء
[ 56 ] - ملى - ملك : نه بوستان تا خود قضا
[ 57 ] - مر : كمندى
[ 58 ] - مر : محكم گردانم
[ 59 ] - مر : اندازم
[ 60 ] - مر : آفريده ندانذ كى من كجا افتاذم
[ 61 ] - مر : جبين مبين