مضطرب شذ . زبا دانست كى جان نخواهذ برد بدر فرجه دويذ عمرو سلاح پوشيذه آنجا مترصد ايستاذه بوذ . زبا چون عمرو را بديذ شمشير كشيذه انگشترئى [ 196 ] داشت زهر در زير آن نگين تعبيه كرده حالى زهر برمكيذ و گفت بيدى لا بيد عمرو يعنى خوذ را بدست خويش هلاك كنم نه بدست عمرو و حالى را جان بخازن دوزخ سپرد و آن قلعه بميامن حزم قصير مستخلص شذ .
پس حزم نوريست [ 197 ] الهى منبع او از فيضان عقل مقدس در سينه ملوك و اصحاب بصاير توطن ساخته كى روى هر حادثه كى از طوارق « 91 » زمان حادث خواهد شذ پيش از وقوع و هجوم در آينه معرفت فرانفس نمايذ [ 198 ] و منت خذاى را كى نفس پاك خذاوند پاذشاه جهان ، خسرو اسلام ، داراى دهر ، شهريار ايران ، مظفر الدنيا و الدين ، قزل ارسلان ازبك بن محمد بن ايلدگز اعلى الله الويته بانوار [ 199 ] حزم روشنست و باثار هدايت مصقول و دفع [ 200 ] دواهى پيش از وقوع و حلول [ 201 ] به قوت نور آن مىفرمايذ و منع [ 202 ] حوادث پيش از نزول [ 203 ] و هجوم باشراق شعاع آن ميكنذ و من بنده اتمام اين باب و اختتام اين داستان را ضميمهء از نظم خويش و تتمه از شعر خوذ [ 204 ] برديف حزم در مدح ذات شريف و نفس مطهر او ايراد كردم و هى هذه .
سلطان ملكگير و شهنشاه مالبخش * اى ملك روزگار خريذه بمال حزم
شرح
( 91 ) - طوارق . بالفتح و كسر راى مهمله . جمع طارقه . حوادث كه بشب از آسمان فرود ميايند و سختيهاى زمانه ( انندراج )
هامش
[ 196 ] مر : بديذ دانست كى جان نبرد انگشترئى
[ 197 ] لطفيست
[ 198 ] خواهد شذ چون از وقوع و هجوم در آينه معرفت و تجربت تفرس نمايذ
[ 199 ] ملى : ايلدگز بانوار
[ 200 ] مر : تدافع
[ 201 ] مر : حلول و نزول
[ 202 ] مر : تمانع
[ 203 ] مر : وقوع
[ 204 ] مر : خويش