بينى خويش ببرم و تجنى « 76 » بر تو نهم و سوى زبا گريزم و تو افشاء سر من مكن كى آن افشا مفضى شود بابطال دو مصلحت بزرگ يكى قطع [ 163 ] حيات من و ديگر هدر شذن خون جذيمه و ضايع ماندن انتقام . پس بينى خويش بدست خوذ ببريذ و خويشتن را مثله كرد و از مثله كردن او اين مثل در جهان ياذگار ماند لامر ما جدع قصير انفه . يعنى قصير بينى خويش را از براى كارى بريذ . پس هم در شب راه قلعه زبا برداشت و چون نزديك قلعه رسيذ خاك بر تارك سر كرد و از بيداذ عمر و فرياذ به آسمان رسانيذ زبا را از حال قصير خبر كردند از كمال عقل و خرذ و غايت حزم و بيذارى و صدق كفايت و شهامت و حسن حصافت « 77 » و كياست او انديشه كرد و گفت قربت او درين حضرت و راه يافتن او درين حصار متضمن خلل فراوانست كى او مردى حازم و داهى و زيرك و كاردان و دوربينست .
بيت
ماضى الجنان يريه الحزم قبل غد * بقلبه ما ترى عيناه بعد غد « 78 »
و دشمن هرگز به محل اعتماد نبوذ خاصه كى قتل مخدوم خوذ مشاهدت كرده باشذ و هلاك ولى نعمت خوذ معاينه ديذه . پس چون باحضار مثال فرموذ و بينى او بريذه ديذ [ 164 ] گفت اين چه حالتست گفت بانو را معلومست كى آنچ بر من بوذ از حق مناصحت واجب داشتم و جذيمه را بدقايق مواعظ [ 165 ] از مباشرت اين كار مانع بوذم . سخن مرا ارعا « 79 » نفرموذ و اصغا
شرح
( 76 ) - تجنى : بنون مشدد . گناه بر كسى بستن ( انندراج ) . تجنى عليه .
منسوب كرد او را بگناهى كه نكرده بود ( ناظم الاطباء )
( 77 ) - حصافت : بالفتح . بمعنى استوارى عقل و مطلق استوارى ( انندراج )
( 78 ) - آنچه ديدگان مرد فرزانه فردا خواهد ديد . امروز حزم و عاقبتنگرى همان را در آئينه دل وى جلوه دهد
( 79 ) - ارعاء : گوش به كسى داشتن ( انندراج )
هامش
[ 163 ] ملى : كى آن ابطال دو مصلحت بزرگ را متضمنست يكى قطع
[ 164 ] مر : بريذه يافت
[ 165 ] مر : نصايح و مواعظ