دشوار بوذ صحبت آنكس جستن * كو را تو نبائى و ترا او بايذ »
ص 66
« تو فارغى كى هرگز بار منت هيچكس سفت تو نفرسوده است و طوق گران امتنان ايشان گردن تو نيازموذه :
به ناخن سنگ بركندن ز كهسار * به از حاجت بنزد ناسزاوار »
ص 112
« علامت هلاك خوذ در ناصيهء نامبارك او معاينه ديذ دوذ اندوه از روزن دماغ او بآسمانه آسمان پيوست با خوذ گفت « من اكل القلايا صبر على البلايا »
چون چشيدى حلاوت گاذن * بكش اكنون مشقت زاذن »
ص 126
« هر محنتى را شاذئى در پسست و هر دردى را درمانى در عقب .
نوميذ مشو مگو كى اوميذ نماند * كس در غم روزگار جاويذ نمانذ
« بكثرت مال و خصب حال و فراغ بال و رفاغت عيش و غزارت نعمت بر همه سابق بوذه و امروز سائل و عافى و درويش و محتاج نوالهء گشته .
آن روز فلك را چو در آن شكر نكردم * شايذ اگر امروز بذينش نكنم عيب »
ص 144
« بنگر كى اين در چه لذت بوذ و آن در چه محنت و اين بر كذام ذروه و آن در كدام حفره
داند آن كس كى او خردمندست * كى ازين بانگ تا بدان چندست »
ص 201
« تا بدانى كى مصادقت جهال عاقبتى وخيم دارذ و مجالست اوباش خاتمتى ذميم چنانك حكيم گفت
صحبت ابلهان چو ديك تهى است * كز درون خالى از برون سيهى است »
ص 222
« و اين مواعظ بر نفس او همان تأثير مينموذ كى زخم منقار مرغ در كوهى بلند .
مرغى بسر كوه نشست و برخاست * بنگر كى در آن كوه چه افزود و چه كاست »
ص 222
« چندانك بهروز نصيحت بيش مىكرد ، بهرام بر باطل اصرار بيش مىنموذ و بر جهل بيش مىستيهيد .
جاهل نكنذ كار بگفت عاقل * هرگز نشوذ بحيله مدبر مقبل »
ص 227
« . . . حميت بر طبيعت متنمر بهرام غالب گردذ و حسد بر طينت شوخ او دست يابذ