امثال فارسى - اقوال سايره
« بنگريستند جوز بوذ خوشدل گشتند و گفتند حالى را اين جوز در حوز تملك آريم و بذان سد رمقى مىكنيم : تا خود فلك از پرده چه آرذ بيرون » ص 133
« ما نيز بعد از رسيدن صياد بر سر وام بهفتهء ديگر « بر سر رستهء بازار پوستيندوزان به يكديگر رسيم » ص 136
« غازيان آواز بوق شنيذند گفتند : چيزيست هر آينه درين زير گليم »
ص 360
« بذات جانبخش خويش تجشم فرموذى و بقدم راحت افزاى كى چهرهء حور خاك آن را زيبذ حركت كردى : عذر قدمت بسالها نتوان خواست » ص 407
« . . . اين مثل بذان آوردم كى تا تو بآوازهءى كى چون « بانگ دهل از دور خوش باشد » روزگار ضايع نكنى و عمر بر باذ نذهى » ص 432
« و چون برق كى از اوج هوا بر حضيض پستى ريزذ و سيل كى از قلهء بلندى سر سوى نشيب كنذ از ميان لشكر بيرون راند و گفت : آن را كه نبينى اى صنم چند زنى » ص 468
« بىآنكه در سخن شروع پيوندى و بچونوچرا مشغول شوى و سر صندوق حكمت بازگشائى و ديرست كى گفتهاند : كى « كارى بكاهلى فرماى ، مستمع هزار نكته حكمتآميز شو » اسباب سفر هندوستان راست كن » ص 497
« برادران پذر بمادر خاك سپردند و گفتند : اى سينهء خاك هان نگهدار اين راز » ص 525
« بايستى كى اگر هزار درد و غصه از روزگار بر جان ما متراكم بوذى بحضور تو خوش بوذيمى اما : اين نه آن دردست كو هرگز پذيرد التيام » ص 534
« تا خوذ قضا در پس اين پرده چه دارذ و قدر از مكمن اين تعبيه چه بلعجبى بيرون آرذ : كاندر پس پردهء فلك بازيهاست » ص 557
« دختر را گفت مرا رفتن ضرورى شذ عذر من از آن دوست يگانه بخواه و احوال عرض كن : من رفتم ازين ميانه شبتان خوش باذ » ص 583
« مرا از بنذ نفاق طلاق ده كى از صحبت چون تو بىحفاظ بىآزرم كرانه اولىتر : صحبت چو بحرمت نبوذ دورى به » ص 582
« اگر در . . . و نظر در وحدانيت و يگانگى او همه بندگان چون من بوذندى هرگز بديشان رسول نفرستاذى
اگر چون منندى همه مردمان * سروش مهين نامذى ز اسمان »
ص 27
« ملك از وجود ايشان متنفر و گريزنده و ايشان بدست تعدى در دامن او آويزنده و زبان حال اين مقال ورد ساخته و اين بيت ياذ گرفته :