حسد آنجا كى آتش افروزذ * خرمن عقل و عافيت سوزذ »
ص 234
« بهروز گفت با سر آن اعمال پسنديده ! خواهى شذ و مصاحبت آن دوستان گزيذه اختيار خواهى كرد
گفتم امسال شوى به ز پار * رو كى همان احمد پارينهءى »
ص 243
« اين نوع قتل در حق ما احياء مطلقست و اين جنس موت ما را حيات ابد
از زمرهء زندگان كنونيم * كاندر غم عشق يار مرديم »
ص 248
« از كمال لذت معرفت بارى و تربيت موجودات و مناجات ملائكه بهرهى ندارند و تو از آن طايفه اصلى معظمى .
عيش با عامه در بهشت آباذ * مرگ باشذ كى مرگ عامى باذ »
ص 249
« و تا تيغ و بازو با منست از هيچ آفريده نينديشم و از هيچكس بيم و هراس در دل نگيرم .
مرا آن تيغ و آن بازو بجايست * كى از روى زمين دشمن ربايست »
ص 250
« بدانست كى مقصود شير چيست . از آن جهت كى شاهد حال بوذ و در ميان واقعه .
در پيش تو حال خويش چون گويم * تو خود ز ميان كار مىآئى »
ص 262
« اگر از من بىادبئى در وجود آمذ معذور دارى كى غريبم و گمراه .
نشناختمت ز روى معنى * عيبم مكن الغريب اعمى »
ص 269
« بر آن كنگره نشست . نشستن همان بوذ و در مخالب شاهين جان دادن همان و پندارى اين مثل براى آن زده اندكى .
هر آنكو زاغ باشد رهنمايش * بگورستان بوذ همواره جايش »
ص 271
« از براى معاشرت يار و ملازمت ديار از تحصيل علوم بازمانم . عمر خويش ضايع كرده باشم و سنگ در كاسهء نام و ننگ نفس خوذ انداخته .
عمر امسال پار ضايع كرد * انك در بند يار ماند و ديار »
ص 275
« دستى كى در گردن من چون زه گريبان محكم كرده بدامن ديگرى دراز كنى .
رو رو كى مرا نشائى اى هر جائى * ديگر تو بديوان دلم درنائى »
ص 327