مانذ و ديذه خرذ با فيضان بصارت او تيره گردذ و عاجز آنست كى از هيچ مهلكه خوذ را نجات نتوانذ داذ و روى خلاص از تردد رأى و توزع « 8 » فكر و تقسم خاطر و پراكندگى طبع در آينه صواب نتوانذ ديذ [ 18 ] و در مواقع خطوب « 9 » كى وقت تدافع آفات و تمانع عاهات « 10 » باشذ بر كاكت [ 19 ] راى مرتدى « 11 » شوذ و خود را بغفلت منسوب كنذ [ 20 ] تا در سلاسل دواهى و اغلال حوادث مقيد گردذ و بيش بر خلاص قادر نباشذ .
بيت
و كذلك الضحاك اغفل حزمه * فرماه افريدون فى الاصفاد « 12 »
و حزم به نظر صائب و قوت فكر در عواقب امور نگريستن است و تأمل كردن براى روشن و ذهن صافى در خواتم اعمال و احتياط پذر در حق فرزندى طفل كى در حجر « * » تربيت و حضن شفقت او باشذ و ديذن عواقب كار او به نظر خرذ و سد رخنه و رتق « 13 » ثلمه « 14 » آن كردن حزم خوانند و شاعر [ 21 ] ازين معنى بيان ميكنذ و برين دعوى برهان مىنمايذ حيث قال .
شرح
( 8 ) - توزع : بر وزن تصرف . پراكندگى و پريشانى
( 9 ) - خطوب : بضمتين جمع خطب ( بفتح اول و سكون دوم ) كار بزرگ
( 10 ) - عاهات : جمع عاهة آفت و بلا
( 11 ) - مرتدى : ردا پوشيده
( 12 ) - و چنين بود احوال ضحاك ماردوش . شرائط حزم و دورانديشى را ناديده گرفت . بناچار فريدون برو غالب گشت و در كمند خويشش اسير كرد
* - حجر : حفظ و حفاظت . كنار و آغوش . حمايت
( 13 ) - رتق : بفتح . بستن
( 14 ) - ثلمه : بضم اول و فتح ثالث . رخنه . ترك . محل شكستگى . منه الحديث نهى عن الشرب من ثلمة القدح . اى موضع الكسر ( انندراج ) ( ناظم الاطباء )
هامش
[ 18 ] مر : طبع نتوانذ ديذ
[ 19 ] مر : بركت
[ 20 ] مر : گردانذ
[ 21 ] ملى : ثلمه آن و شاعر