پشت كردهام كرم طبعى [ 118 ] و جود ذاتى و لطف جبلى و مروت فطرى تو كى دستور باشذ [ 119 ] بر آنك داغ رد بر پيشانى من نهى وسايلى را كى دسترس بتحف و هدايا بيش از آن نباشذ بارتداد آن خائب « 91 » و خاسر و خجل و شرمسار بازگردانى .
بيت
فمهد العذر فى نظم بعثت به * من عنده الدر لا يهدى له الصدف « 92 »
كريم تيغ بستذ و از براى آن تا سائل خجل نشوذ چندان ستايش كرد كى مبشر در گمان افتاذ كى هرگز كس به حضرت او چنان تحفهء نبرده است و چنان هديهءى نياورده . هربار چنانك آئين كريمان و رسم بزرگان است تا متحفان شرمسار نگردند و مهديان خجل نشوند برداشتى و ستايشى نو آغاز كردى . پس روى سوى مبشر كرد و گفت چون سائلى باميذ عارفهءى « 93 » قصد انجمنى كنذ و بطمع جائزهى بر در كريمى روذ اگر نيز متوسل نباشذ بتحفهى و متقرب نبود بهديهء و از آن در نوميذ بازگردذ و از آن انجمن بىنجح « 94 » مراد انصراف كنذ انگار كى [ 120 ] ساكنان آن انجمن مردهاند و آن انجمن گاه گورستان [ 121 ] .
بيت
من زار اندية تغص باهلها * و رجا فاخفق عدها اجداثا « 95 »
شرح
( 91 ) - خائب : نااميد و مأيوس و بىبهره
( 92 ) - دربارهء شعر اهدائى خويش زبان به عذرخواهى گشاى . مر خداوندان مرواريد را ، صدف پيشكش ندهند
( 93 ) - عارفه : مهربانى ( انندراج )
( 94 ) - نجح : برآورده شدن حاجت . نجحت الحاجة نجحا ( از باب فتح ) برآورده شد حاجت آن و نجح امره . برآمده شد كار او و آسان گرديد و نجح نجحا و نجاحا ( از باب فتح ) پيروز شد
( 95 ) - هركو با اميد ( عنايتى ) به مجلسى پر و مالامال از مردم روى آرد و نوميد بازگردد - بىگمان - آن مجلس را گورستانى شمارد
هامش
[ 118 ] مر . ملك : طبيعى
[ 119 ] مر : فطرى تو دستور نباشذ
[ 120 ] مر : بايد پنداشت
[ 121 ] انجمنگاه را گورستان تصور بايذ كرد