شعر
گر خصم تو چون گلست گو باش * قهر [ 176 ] تو چو باذ مهرگانيست
كردم صفتش به گل كى چون گل * دانم كى فناش در جوانيست
شاه بفوايد آن موعظت خوشدل شذ و بعوايد « 150 » اين نصيحت استنياس « 151 » يافت و گفت اى جفت موافق و يار مساعد چون حسن مصاحبت و مساعدت تو با منست و صدق معاشرت و مباشرت تو ملك من ، اگر عقيله مملكت و صداع سلطنت و سكرات « 152 » پاذشاهى و غمرات جهاندارى كى عهدهء از آن جسيمتر و امانتى از آن عظيمتر نيست نباشذ با كى نبوذ .
بيت
فى الجمله درين ميانه مقصود توئى * جاى گله نيست چون تو هستى همه هست
پس چون فرهاذ بيداذگر بر تخت پذر استقرار يافت و باستبداد و استقلال در مستقر « 153 » ممالك بنشست و جوانان دور « 154 » كى [ 177 ] شياطين جور بوذند در خدمت او مجتمع شذند و اوباش آن عهد كى موقظ « 155 » فتنه بوذند تابع وى گشتند . ملك و دولت به زبان حال اين بيت برميخواند و اين قول ميگفت [ 178 ] .
شرح
( 150 ) - عوايد : سودها و منافع و فوائد و صلهها - ( صراح )
( 151 ) - استيناس : خو گرفتن و الفت و محبت
( 152 ) - سكرات : بىشعوريها و بىهوشيها جمع سكره بالفتح - ( انندراج )
( 153 ) - مستقر : قرارگاه
( 154 ) - دور : بفتح اول . جاسوسى كه اخبار امرا و حكام و اعيان را تحقيق نموده بپادشاه نويسد ( فرهنگ نفيسى ) - پيالهء شراب ( آنندراج ) در اينجا لاابالى خراباتى موردنظر است ( آنندراج )
( 155 ) - موقظ : بيداركننده ( يادداشت مرحوم دهخدا ) لغتنامه
هامش
[ 176 ] مر : خشم
[ 177 ] مر : و احداث آن دوركى
[ 178 ] مر : بدين مقال تمثل ساختند و بدين بيت تفأل نموذنذ