مشرق و مغرب بكوفتند وقتى از براى كفايت مهمى [ 562 ] بدار الخلافه مىرفت اتفاق را گذر او بر آن موضع افتاد عنان استر بازكشيذ و مثال داذ [ 563 ] تا آن بنا را بكندند [ 564 ] تا بدانى كى علم را خوار نشايذ داشت و در اصحاب علم به نظر استحقار [ 565 ] نبايذ نگريست و السلام پس علم زينتى شريف و حليتى نفيسست و على الاطلاق « 604 » دانش از جملهء طوائف آدميان و طبقهء مردمان پسنديذه است و از پادشاه كى سايهء آفريذگار و نايب پيغامبر باشذ پسنديذهتر و منت خداى را كى ملك اسلام شهريار جهان داراى عصر مظفر الدنيا و الدين ضاعف الله [ 566 ] دولته از آن حظى كامل و نصيبى وافر دارذ و من بنده اين باب را بقطعهء در مدح ذات شريف او باتمام رسانيذم [ 567 ] و هى هذه
سلطان علمپرور و شاه سخنشناس * اى خاطر منور تو ترجمان « 605 » علم
كان كرم كف تو شناسذ خرذ وليك * هرگز نخاست مثل تو گوهر ز كان علم
از فيض عقل فكر تو صذ شمع برفروخت * تا شذ بنور طبع تو روشن جهان علم
علم از دلت بحظ حيوة [ 568 ] ابد رسيذ * شك نيست اندر آن كى دل تست جان علم
در روى فرخت كى گل باغ دانشست * مانند گل بقهقه خندذ دهان علم
شرح
( 604 ) - على الاطلاق - مأخوذ از تازى - عموما و به نحوى كه شامل همه گردد ( فرهنگ نفيسى ) .
( 605 ) - ترجمان - بالفتح و جيم مضموم كسى كه دانندهء دو زبان باشد كه صاحب يك زبان را به صاحب ديگر زبان بفهماند و اين معربتر زبان است . ( نقل باختصار از انندراج ) .
هامش
[ 562 ] - ملك : كفايتى
[ 563 ] - مر : بفرمود
[ 564 ] - مر :
بازگرفتند و آن عمارت خراب كردند
[ 565 ] - مر : احتقار نبايد
[ 566 ] - مر : اعز الله انصاره و ضاعف اقتداره
[ 567 ] - مر : كه در مدح ذات شريف او انشا افتاده است تمام كردم .
[ 568 ] - ملى : حيات