دور بوذ [ 449 ] ملك مثال فرموذ كى باز را در قيد حرس « 505 » آريذ تا بفال فرزند او را بر دست شاهى جاى [ 450 ] دهم و در سايهء هماى دانش بهروز چنان بازى را صيد كنم چندانك صيادان و بازداران و شكره « 506 » شناسان و صاحبتجربتان اين شيوه قصد كردند وجد [ 451 ] و جهد بجاى آوردند تا مگر او را بگيرند و در قيد شكار بند آرند نتوانستند آورد و به هيچ حيلت و دستان « 507 » برو دست نيافتند و چون عجز ايشان بغايت رسيذ و از تحصيل تقييد « 508 » [ 452 ] او نااميذ شذند ملك را گفتند هر حيلت كى دانستيم و هر صنعت كى توانستيم در عمل آورده شذ [ 453 ] بازى وحشيست نه بطعمه التفات مىنمايذ و نه در دام حيلت مىافتذ و هر روز بيامذى و زمانى دير بر آن كنگره قرار گرفتى و پس طيران كردى و بنشيمن خود رفتى ملك را دل در بند تحصيل و تقييد [ 454 ] او بوذ بهروز را گفت :
بيت
اى فكرت تو مشكل امروز ديذه دى * وى همت تو حاصل امسال داذه پار
تدبير اين كار چگونه سازيم و اين باز را كى بمخلب هوس دل مرا صيد كرده است و بمنقار شوق جان مرا مجروح گردانيذه چگونه در دام آريم بهروز گفت آن كنگره كى آرامگاه اوست و
شرح
( 505 ) - حرس - نگاهبانى كردن ( منتهى الارب ) .
( 506 ) - شكره - پرنده شكارى از جنس باشه و از آن كوچكتر ( فرهنگ نفيسى ) .
( 507 ) - دستان - مكر و حيله و تزوير - ( فرهنگ نفيسى ) .
( 508 ) - تقييد - به دو تحتانى و دال ابجد در آخر بر وزن تفعيل - قيد كردن و بند نمودن ( نقل باختصار از انندراج ) قيد كردن ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) .
هامش
[ 449 ] - مر : تباعدى داشت
[ 450 ] - ملى : او را بر دست جاى
[ 451 ] - مر : وجد نمودند .
[ 452 ] - ملك : تقيد
[ 453 ] - مر : مبذول داشته شد
[ 454 ] - ملك : تقيد - مر : تصيد و خاطر در آرزوى تقيد