تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
داذ و اين ملك را از آئين پادشاهى و الت و عدت « 497 » و ملك و ولايت و حشم و خدم و گنج و لشكر هيچ‌چيز درنمىبايست جز آنك فرزند نداشت و ازين جهت هميشه مستوحش بوذى اتفاق را آن روز كى بهروز به خدمت وى مستسعد « 498 » شذ و او بميامن نصايح و دقائق مواعظ و دفائن « 499 » حكم « 500 » او متنبه گشت بازى اشهب « 501 » چون كوكب كى از اوج آسمان قصد مركز زمين كنذ از اوج هوا فروآمذ [ 446 ] و بر كنگرهء قصر ملك نشست . عجز : كالشهب او كثواقب الشهبان « 502 » . ملك را خبر كردند كى بازى سپيذ كى تا سپيذهء ديذه با سياهه آميخته است [ 447 ] هرگز هيچ ديذه چنين گوهرى نديذه است و هيچ نظر ازين لطيف‌تر صورتى مشاهدت نكرده از هوا فروپريذ و بر كنگرهء قصر ملك نشست بهروز گفت باز دلالت كنذ بر فرزندى كى دست شهريارى و مسند جهاندارى را شايذ ان شاء الله بتيمن « 503 » قدم و تبرك نفس ما اين ملك را خلفى محمود كى قدوم [ 488 ] او مفضى « 504 » باشذ به مقصود روزى گردذ و درين حالت يكى از پردگيان شبستان حامله بوذ اما هنوز زمان وضع حمل
شرح
( 497 ) - عدت - مأخوذ از تازى - آمادگى و استعداد ( فرهنگ نفيسى ) . ( 498 ) - مستسعد - نيك‌بخت‌شده و خجسته و مبارك و ميمون و كامران ( فرهنگ نفيسى ) . ( 499 ) - دفائن - جمع دفينه - مأخوذ از تازى - گنج و مالى كه در زمين دفن كرده باشند ( فرهنگ نفيسى ) . ( 500 ) - حكم - جمع حكمت - عدل و علم و حلم و نبوت و قرآن و انجيل و زبور و دانش و دريافت حقيقت هر چيزى ( فرهنگ نفيسى ) . ( 501 ) - اشهب - بفتح اول و ثالث - هر چيز سيه رنگ كه سفيدى در رنگش غالب باشد ( نقل باختصار از انندراج ) و بيشتر در معنى سپيد به كار رود . ( 502 ) - گوئى ، پرتو آتش و يا ستاره‌اى از اختران سوزان ، بود . ( 503 ) - تيمن - بر وزن تفعل - خويش را بيمن منسوب كردن و با بركت - شدن ( انندراج ) . ( 504 ) - مفضى - بضم اول و كسر ثالث - رساننده و مباشرت‌كننده ( انندراج ) .
هامش
[ 446 ] - مر : از عنان هوا هبوط كرد . [ 447 ] - مر : مختلط است [ 448 ] - ملى : قدم