سخت زوذ زوال پذيرذ و هوس شهوانى نيك زوذ بگذرذ [ 413 ] و هر رشتهء دوستى كى از ديذه منتظم گردذ از عدم ملاقات بيدرنگ گسسته شوذ و از نايافت چهرهء محبوب زوذ انتقاض پذيرذ [ 414 ] عجز : از دل بروذ هر آنچ از ديذه برفت و اگر من بسبب انتعاش حال و انتظام احوال تكاسل « 457 » و رزم و از طلب علم اعراض نمايم و ترك وطن نكنم و از براى معاشرت يار و ملازمت ديار از تحصيل علوم بازمانم عمر خويش ضايع كرده باشم و سنگ در كاسهء نام و ننگ نفس خوذ انداخته .
بيت [ 415 ]
عمر امسال پار ضايع كرد * انك [ 416 ] در بند يار ماند و ديار
عم و پذر بدين سخن همداستان [ 417 ] شذند و برين راى راضى [ 418 ] گشتند و بهروز زاذ هنر بر راحلهء « 458 » سفر نهاذ و رخت فصاحت بر ناقه « 459 » سياحت بست و گفت :
شعر
ان ضاق مسرح ناقتى فى بلدة * فزمامها بيدى و ما ضاق الفضا « 460 »
و مدت ده سال در اطراف عالم تطواف « 461 » [ 419 ] كرد و در سواحل بر و بحر دوران نموذ و از هر علم قسط « 462 » اكمل و از
شرح
( 457 ) - تكاسل - بر وزن تفاعل - خود را كاهل نمودن ( انندراج ) .
( 458 ) - راحله - ستور باركش - مركب و ستور سوارى ( فرهنگ نفيسى ) .
( 459 ) - ناقه - با هاء غير ملفوظ مأخوذ از تازى - مادهشتر ( فرهنگ نفيسى ) .
( 460 ) اگر در شهرى چراگاه بر شتر من ، تنگ گردد ، مهارش در دست من است و زمين خدا نيز تنگ نيست .
( 461 ) - تطواف - گرد چيزى گرديدن ( اقرب الموارد ) .
( 462 ) - قسط - نصيب و حصه و بهره - جمع : اقساط ( نقل باختصار از فرهنگ نفيسى ) بهره از چيزى و رزق ( نقل باختصار از منتهى الارب ) .
هامش
[ 413 ] - مر : باستعجال انحلال يابد
[ 414 ] - مر : و سلك مودت صورى از عدم ملاقات بىدرنگ گسسته گردد و سمط محبت نظرى از فقدان طلعت محبوب زود : منتقض شوذ
[ 415 ] - ملك : شعر
[ 416 ] - ملك : هركه
[ 417 ] - ملك : بدين همداستان
[ 418 ] - ملك : برين راضى .
[ 419 ] - ملك : طواف