از من به تو رنجى رسيذه باشذ يا ضررى تعدى كرده [ 405 ] چرا مىشكافى و اجزاى متصل مرا متفرق و متبدد « 452 » ميكنى . ميخ گفت اى سليم دل مرا چه گناهست اين سنگ محكم كى متواتر بر قفاى من مىافتذ مرا با راى خويش نميگذارذ و الا شكافتن شكم تو و شكستن سر خويش اختيار چگونه كردمى اكنون اين بهرام كى بتهديد كارد و شمشير [ 406 ] اين رفاغت « 453 » عيش و رفاهت نعمت بر من منغص « 454 » ميگردانذ [ 407 ] نميگذارذ و الا من ازين كرامت چگونه گريزم و ازين دولت چگونه روى برتابم [ 408 ] و صواب آنست كى من يك دو سال ازين وطن هجرت گزينم [ 409 ] ازين مستقر « 455 » مفارقت نمايم [ 410 ] و عم دختر در گوشهءى [ 411 ] مختفى بنشينذ و در افواه اندازند كى بهروز امشب زن خويش را برگرفته است و ازين ديار گريخته [ 412 ] و هيچ نميتوان دانست كى بكذام طرف از اطراف جهان روى نهاذه است و بكذام كشور متوطن گشتهاندى كى سوداى فاسد بهرام مضمحل « 456 » شوذ و گوشمال تاديب ايام بيابذ و عشق مجازى
شرح
( 452 ) - متبدد - پريشان و پراكنده ( فرهنگ نفيسى ) .
( 453 ) - رفاغت - فراخ گرديدن عيش .
( 454 ) - منغص - زندگانى سخت و تيره ( فرهنگ نفيسى ) .
( 455 ) - مستقر - بضم اول و فتح ثالث و رابع و تشديد راى مهمله - جاى قرار ( نقل باختصار از انندراج ) .
( 456 ) - مضمحل - ناپديد و نابود و محوشده و برطرفشده و ناچيز - ( فرهنگ نفيسى ) .
هامش
[ 405 ] - مر : اى ميخ بىانك از من به تو ضررى رسيده باشذ يا رنجى عدوى كرده مرا چرا از يكديگر
[ 406 ] - مر : تضريب شمشير
[ 407 ] - ملك . مر : ميكنذ
[ 408 ] - مر : و الا اگر زمام اختيار بدست من بوذى ازين كرامت سآمت چگونه نموذى و ازين جلالت ملالت كى افزوذى
[ 409 ] - مر : كنم
[ 410 ] - مر : گزينم
[ 411 ] - مر : و عم دختر كه منكوحه منست .
[ 412 ] - مر : متوارى گردد و در كنج زاويهء مختفى شوذ و آوازه منتشر كند . كى بهروز با جفت خويش ازين موضوع منهزم شذ و ازين وطن منزعج گشت