فلك شكوه ، كيخسرو خورشيذفر ، شهنشاه سليمان قدر ، خاقان سكندر خرذ ، داراى « 514 » [ 156 ] ديرخشم ، شهريار زوذعفو ، بخشنده بىمنت ، بخشاينده بىعلت ، مستحق ديهيم « 515 » و نگين ، منتصر « 516 » ملوك و سلاطين ، خلف دوذمان شهرياران ، ياذگار دولت تاجداران ، ملك عالم عادل ، مويد مقبل مظفر منصور منصف
شرح
( 514 ) - دارا : دارا پسر بهمن چون ماه نو ، رو بكمال ميرفت و پرتو حسن از جمالش ميدرخشيد چون بزرگ شد او را بمكتب سپردند و بتأديب و تهذيب آراسته گرديد همواره ذوق طبيعتش بسوارى و آداب شاهزادگان معطوف و فرايزاى از وجناتش طالع بود . دارا همين كه سلطنت به دو تفويض گرديد بر تخت برآمد و تاج بر سر نهاده خاص و عام را بار داد و خطبهاى مبنى بر حمد خداى تعالى كه او را بسلطنت رسانده ايراد و تعهد نمود كه بعدلوداد رفتار كند و مالياتى كه بر خلق تحميل شده تخفيف دهد . حاضرين سر تعظيم فرود آورده او را ثنا گفتند . در اداره امور مملكت و حسن سياست يد طولائى داشت . همچنين سلاطين زمانرا مقهور و ملزم بتأديه باجوخراج نمود و چون بايجاد ابنيه و عمارات رغبت داشت شهرى بنام دارابجرد در ايالت فارس بنا كرده اسيران يونانى را در آن مستقر و آتشكده بسيار در آن ايجاد نمود . همچنين بتأسيس بلاد ديگر مبادرت نموده ابنيه بسيار ساخت اعمالش همه ضرب المثل است . دارا نخستين پادشاهى است كه بتأسيس بريد اقدام كرده است .
بقول مورخين داراى اكبر حمله بروم برد و فيلقوس پادشاه آن كشور را مغلوب ساخت و موضوع بمصالحه خاتمه پذيرفت . بدين تفصيل كه فيلپ متعهد شد سالى يكصد هزار تخم طلاى چهل مثقالى براى دارا بفرستد ضمنا دختر فيليپ ( فيلقوس ) را هم بزوجيت خواست او هم دختر خود را داده دارا بمعيت او بفارس معاودت نمود . دارا از همسر ديگر خود پسرى داشت كه او را زياده از حد دوست ميداشت به همين جهت اسم كوچك خود را به دو داده و اوست كه دارا بن دارا يا داراى اصغر ناميده مىشود و بقول ايرانيان اسكندر پسر داراى اكبر بوده است .
( نقل از ترجمه شاهنامه ثعالبى ) .
( 515 ) - ديهيم : بكسر هاء بر وزن تعظيم . تاجى كه مخصوص پادشاهان است و بمعنى تخت و چار بالش و چتر هم گفتهاند و بعضى گويند ديهيم افسرى بوده كه آن را در قديم به جهت تيمن و تبرك بر بالاى سر پادشاهان مىآويختهاند و كلاه مرصع را نيز گويند ( برهان قاطع ) .
( 516 ) - منتصر : بضم اول و فتح ثالث و كسر رابع و سكون راى مهمله .
پيروز و غالب و چيره بر دشمن . ( فرنودسار ) دادستاننده ( انندراج ) .
هامش
[ 156 ] - ملى : داراء