أول : حضرت ذات است كه در آن بروز حقّ است به ذات خود « 1 » بر خود . ودر اين حضرت أعيان بالكليّة منتفىاند ، فلا ظهور لها لا علماً ولا وجداناً :
( كان اللَّه ولم يكن معه شيء )
وآن را غيب مطلق گويند كه از آن هيچ كس حكايت نتواند كرد ، زيرا كه آنجا اسم ورسم نگنجد وعبارت چون أشارت مجال ندارد .
دوم : حضرت أسماء است كه در آن بروز حقّ است به الوهيت . ودر اين حضرت أعيان ، ثبوت علمي دارند وهي ظاهرة للعالم بها لا لأنفسها وأمثالها ، فيعمّها اسم الغيب .
سيم : حضرت افعال است ، يعنى عالم أرواح كه در آن بروز حقّ است به ربوبيّت .
چهارم : حضرت مثال وخيال كه آن جاى بروز است به صور مختلفه ، دالّه بر معاني وحقايق .
پنجم : حضرت حس است ومشاهده كه جاى بروز است به صور متعيّنهء كونيّه ، وهو العالم المحسوس .
ودر اين حضرات ثلاثهء اخيره ، أعيان را ظهور هست لأنفسها ولأمثالها علماً ووجداناً ، پس حضرت أعلى غيب مطلق باشد وحضرت انزل شهادت مطلق . وتو از اين حضرت كه انزل وأسفل حضرات است ، به طريق قهقرا بازگرد وببين كه هر چه در عالم محسوس است ، مثال وصورتي است مر آن چيزى « 2 » را كه در عالم مثال است . وهر چه در عالم مثال است صورت ومثال شأني است از شؤون حضرت ربوبيت وهر چه در حضرت ربوبيّت است ، صورت اسمى است از أسماء اللَّه وهر اسمى صورت صفتي وهر صفتي وجهي مر ذات متعاليه را « 3 » كه به آن وجه ظهور وبروز مىكند در كونى از أكوان .
پس عارف بداند كه هر چه در عالم حس ظاهر مىگردد ، صورت معنايى است عيني ووجهي است از وجوه حقّ باقي كه ظاهر وبارز شده به آن .
هستى تو پيرايه هست دگر است * مستىات ز جام مىپرستى دگر است
هامش
( 1 ) - مر : - به ذات خود .
( 2 ) - الف : آن چيز .
( 3 ) - مر : - را .