ايشان فعلها همىكند « 1 » و ايشان يك بديگر بضرورت « 2 » همىرسند « 3 » بسبب جنبشها كه ايشان را اندر طبع است ، و چاره نيست كه چون يك بديگر « 4 » همىرسند « 5 » بعضى مر بعضى را تباه كنند « 6 » ، و اين چنانست كه چون آتش بمردم رسد و از وى قويتر بود مردم را بسوزد ، كه محال است كه آتش آتش بود و مردم مردم بود ، و آن نسوزد و اين سوخته نشود ، و محال است كه اين گردآمدن هرگز « 7 » اتّفاق نيوفتد « 8 » . پس شرّ و فساد و بيمارى بضرورت همىآيد ، نه مقصود است و ليكن « 9 » از وى چاره نيست .
و نوعى ديگر فساد آن بود كه اندر يك تن قوّتهاى مختلف يابند « 10 » كه « 11 » تا آن « 12 » تن موجود بود چنان كه شهوت و غضب و عقل اندر مردم . پس ايشان « 13 » بر يك اصل نبوند . پس اتّفاق افتد كه يكى كمترين « 14 » و فرومايه ترين غلبه كند مر يكى بهترين را ، چنان كه شهوت غضب را ، و از آن چاره نبود و بضرورت « 15 » بود و جز اين چنين « 16 » نبود ، و ليكن « 17 »
هامش
( 1 ) تم : هم ميكنند .
( 2 ) مك 2 ، طم : ضرورت .
( 3 ) تم : هم برسند .
( 4 ) مل : به يكديگر .
( 5 ) مج ، تم ، مل : - همى .
( 6 ) مج ، مك 1 ، مك 2 ، مل : كند .
( 7 ) مك 2 ( متن ) : - هرگز ( در حاشيه افزودهاند ) .
( 8 ) مك 1 ، تم ، چخ : نيفتد .
( 9 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 10 ) مج : يابند ؛ تم : بايند بابتداء ؛ عس : بايد .
( 11 ) مج ، تم ، مل : - كه .
( 12 ) مج : اين .
( 13 ) طم : انسان .
( 14 ) مج : كمتر .
( 15 ) مج ، تم ، مل : و ضرورت .
( 16 ) مج ، تم ، مل : و جز اين .
( 17 ) مك 1 ، طم ، چخ : و لكن ؛ مج : و كمين .