پيدا شود كه خواهيم گفتن :
دانسته آمده است كه هرگاه كه « 1 » سبب بفعل موجود بود ، چيزى كه سبب ، سبب وى است خود موجود بود ، پس چون چيز موجود نبود و سبب موجود « 2 » نبود بفعل يا اصلا سبب موجود نبود يا موجود بود و سبب نبود و حالى ورا « 3 » موجود شد تا « 4 » سبب شد و اين حال را حكم همچنين است ، پس آن حال را سبب بايد و همچنين همىشود كه نايستد اندر حدّى . و نشايد كه بيك جاى بوند و بىنهايت بوند . پس بايد كه پيش و سپس بوند ، و ليكن « 5 » اينجا شك اينست كه اگر هر سببى « 6 » را زمان پيشين نامنقسم بود ، زمان تركيب پذيرد از چيزهاى نامنقسم و الّا كه يك بديگر نرسند ، و اندر ميان ايشان زمانها افتد ، و چون نرسند چون سبب بوند يك « 7 » مر ديگر را ، و اگر اين زمان منقسم بود ، چرا اين سبب موجود بود مدّتى و آنگاه به آخر چيز از وى بيايد « 8 » و باوّل همىنيامد « 9 » .
( 50 ) پيدا كردن اين شبهت كه چگونه گشاده شود « 10 » و نمودن آنكه « 11 » سبب « 12 » آن « 13 » جنبش است
« 14 » اگر جنبش نبودى كه از حال به حال شدن بود نه بيك دفعت
هامش
( 1 ) طم : - كه .
( 2 ) مل : - موجود .
( 3 ) مل : او را .
( 4 ) مج ، مل : يا
( 5 ) مج ، مك 1 : و لكن .
( 6 ) س ، چه : سپسى .
( 7 ) مك 2 : - يك ( مصحح افزوده ) .
( 8 ) طم : نيامد .
( 9 ) مج ، مل ، عس ، چه ، طم : نيايد ؛ نيامد .
( 10 ) مك 2 : گشايد .
( 11 ) مل : نمودن كه .
( 12 ) مك 2 : سببها .
( 13 ) مج ، چه : - آن .
( 14 ) مك 1 : + اگر جنبش است ( ! )