( 46 ) پيدا كردن جنبش آن ديگر جسم كه وى اوّل « 1 » است كه ببايد « 2 » كه بود و چگونه شايد كه بود « 3 » ؟ جنبانندهء وى بطبع يا بخواست بايد « 4 » كه بود « 5 » ؟
و امّا آن جسم ديگر « 6 » را لا محاله نهادى بايد كه بود گرد ديگر جسمها ، و از دو بيرون نبود : يا جزوهايى كه توهّم كنيم « 7 » آن جسم را ، هر يكى را « 8 » بطبع بايد كه آن نهاد بود كه بوى اشارت افتد ، و ديگر « 9 » نشايد يعنى كه نشايد كه آنجا بود كه يار وى « 10 » بود يا شايد . اگر نشايد جزوها را طبعهاى مختلف بود ، و آن جسم بسيط نبود كه مركّب بود ، و اگر شايد آن جسم جنبشپذير بود بگرد آن نهاد ، و گفتيم كه هر چه جنبشپذير بود بايد كه اندر طبع وى گرايستنى بود . پس آن جسم را اندر طبع گرايستنى « 11 » بود ، و نشايد كه گرايستن وى راست بود و الّا ورا « 12 » جهت بوده باشد پيش از وى . پس گرايستن وى همچنان گرد بر جاى خويش « 13 » بود ، و نشايد كه جسمى « 14 » بسيط يك طبع را بطبع بىخواست جنبش گرد بود زيرا كه جنبش بطبع گريختن بطبع « 15 » است از آن حال كه هست بحالى ديگر ، كه اگر طبع به حال خويش بود ،
هامش
( 1 ) چه : اولى .
( 2 ) مل : اول است بايد .
( 3 ) طم : + و .
( 4 ) س ، چه :
شايد .
( 5 ) طم : بخواست شايد كه باشد ؛ مل : بخواست اندك بود ؛ س ، چه :
بخواست بايد كه باشد .
( 6 ) مل : دگر .
( 9 ) مل : دگر .
( 7 ) مل : كنى .
( 8 ) مل : هر يك را .
( 10 ) س ، چه : با روى ؛ مل : يا وى .
( 11 ) مك 2 : گرايستن .
( 12 ) مك 2 ، طم : او را .
( 13 ) مك 2 : خويشتن .
( 14 ) مك 2 : جسم .
( 15 ) مك 2 : طبع .