بايد كه وى نه بر آن حال بود يا « 1 » جاى وى « 2 » ديگر بود ، چون مقناطيس [ 1 ] « 3 » كه از جايى بجايى برد يا از كيفيّتى بكيفيّتى شود ، چنان كه چيزى گرم بود ديگر گونه جنبانند « 4 » و چون سرد شود ديگر گونه « 5 » جنبانند « 6 » ، يا از خواستى بخواستى « 7 » ، و بجمله حالى « 8 » بايد كه بگردد و بجمله خود از ايستاده بر يك حال گردش حال لازم نيايد ، و چون از وى بجاى « 9 » بيرون آيد ، از آنجا بديگر جاى برون « 10 » نيايد الّا كه سبب اندر پذيراى جنبش بود . پس جنبانندهء جنبش بايد كه او را از حال به حال گشتن « 11 » آيد ، و چون بخواست بود از خواست بخواست گشتن « 12 » ؛ وقتى خواهد كه از اينجا به آنجا برود « 13 » ، و وقتى خواهد كه از آنجا باز جاى ديگر « 14 » برود « 15 » . و اگر خواست وى جز وى نبود حركت جز وى از وى بخواست نيايد ، و سبب خواست دوّم خواست نخستين بود كه مثلا اين پيوستگى همىخواهد كه از اينجا به آنجا برد ، و « 16 » چون خواسته بود و آنجا « 17 » برده ، پيوسته آن خواست پيشين خواسته « 18 » بود كه راستتر « 19 » بود ،
هامش
( 1 ) - مغناطيس ، از يونانىMaghnetesياAimant , Calamite Maghnetis( فرانسوى ) ( دزى . ذيل قاموسهاى عربى ج 2 ص 604 ) . مقناطيس يا حجر المقناطيس سنگ آهنرباست . ( تحفهء حكيم مؤمن ) .
( 1 ) مج ، طم : تا .
( 2 ) مصحح در حاشيهء مك 2 نوشته : تا حال وى .
( 3 ) مك 1 ، مك 2 : مقناطيسى .
( 4 ) طم : جنباند .
( 5 ) مل : دگر گونه .
( 6 ) مك 2 ، طم : جنباند .
( 7 ) س ، چه : خواستنى بخواستنى .
( 8 ) طم : جايى .
( 9 ) طم : بجايى .
( 10 ) طم : بيرون .
( 11 ) طم ، چه : گسستن .
( 12 ) طم : گسستن ؛ مك 2 : + كه .
( 13 ) مج : بود ؛ مك 2 ، طم ، س ، چه : برد .
( 15 ) مج : بود ؛ مك 2 ، طم ، س ، چه : برد .
( 14 ) مل : دگر .
( 16 ) مك 2 : - و .
( 17 ) طم ، چه : و از آنجا .
( 18 ) طم ، چه : - خواسته .
( 19 ) مك 2 : ؛ راستر ؛ طم : وابستر .