و چنان بود كه طبع واجب كند از آنجا جدايى نجويد ، و چون جدايى نجويد « 1 » از آن حال ، جنبش بطبع نبود كه جنبش بودنش « 2 » آن بود كه جدايى جويد و آن حال بطبع نبود ، و چون آن حال « 3 » بطبع نبود ، طبع از وى ببرد يعنى آهنگ و قصد وى نكند ، و بوى نيارد و ليكن « 4 » هر حالى كه جنبش گرد از وى ببرد ، بوى باز آرد و از وى بردن خود سوى آوردن بود ، پس حركت گرد كه از بيرون نبود ، از خواست بود نه از طبع تنها . پس آن جسم جنبنده بود بخواست [ 1 ] .
( 47 ) پيدا كردن آنكه اين « 5 » جنباننده چيزى نبود عقلى و متغيّر ناشونده و از حال اكنون و گذشته و پيش آينده خبر نادارنده
پديد « 6 » كرده آمده است كه هيچ چيز از علّت خويش نيايد « 7 » تا لازم نشود ، و معلوم است كه لازم از چيزى پايدار بر يك حال بود و هيچ جنبش بر يك « 8 » حال نبود ، زيرا كه جنبشى كه از حدّى بحدّى بود ، نه آن جنبش بود كه از آن حدّ دوم بحدّ سوّم « 9 » ، و « 10 » اگر از چيزى آن جنبش پيشين لازم آيد از وى بعينه كه بر آن حال بود آن جنبش ديگر لازم نيايد ، و بجمله جنبشى دون جنبشى اولاتر نبود ، كه اوّل آيد يا آخر آيد . پس
هامش
( 1 ) - متحرك بالاراده .
( 1 ) چخ : بجويد .
( 2 ) طم : بود پس .
( 3 ) مج : آن جا .
( 4 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 5 ) مك 2 : - اين .
( 6 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 7 ) مك 2 : نيامد .
( 8 ) مك 2 : - يك ( مصحح افزوده ) .
( 9 ) مج : سؤم ؛ تم ، طم ، مك 2 ، مل : سيوم ؛ مك 1 : سئوم .
( 10 ) طم : - و .