بجاى « 1 » و « 2 » هرگاه كه جنبش بود سو و جهت بود ، پس ايشان جهت واجب كنند و جهت چيزى نبود عقلى كه بوى اشارت حسّى نبود ، كه اگر چيزى بود كه بوى اشارت حسّى نبود حركت نبود . پس جهت چيزى بود كه بوى اشارت حسّى بود و موجود بود . پس نشايد كه جهتى بود بىنهايت تا فروسو را حدّ نبود يا برسو را حدّ نبود ، كه ما پيدا كردهايم كه بعدها را حدّ بود .
و ديگر « 3 » هرگاه « 4 » كه فرو سو چيزى نبود كه بوى رسى بل الى غير النّهايه « 5 » بوى رسيدن نبود . پس وى خود موجودى « 6 » اشارتى نبود تا « 7 » از همه جايگاه فروسو بود . پس همه متّفق بوند . پس همهء چيزها هر كجا كه اندر آن جايگه « 8 » فروسو بود بيكسان ، پس يكى فروتر نبود . و ديگر بار « 9 » نشايد كه هيچ چيز اندر آن راه برسو بود ، زيرا كه فروسو برسو نبود ، و فروتر و برتر آنگاه بود كه يكى بفرودى نزديكتر بود « 10 » و يكى از فرودى دور تر « 11 » . و اگر فرودى « 12 » خود چيزى نيست كه فرود محض است نزديكتر « 13 » و دور تر نبود و مانندهتر و نامانندهتر نبود ، و بجمله چون اشارت بوى حسّى « 14 » نيست يكى وى « بر » چگونه بود ؟
هامش
( 1 ) طم : از جايى بجايى .
( 2 ) طم : - و .
( 3 ) مك 2 ، طم : + كه .
( 4 ) مك 2 : هيچ گاه .
( 5 ) طم : + بود .
( 6 ) مك 2 : موجود .
( 7 ) مج ، مك 2 ، مل : يا .
( 8 ) س ، عس : جاى كه .
( 9 ) مك 2 : باز .
( 10 ) طم :
- بود .
( 11 ) طم : + بود .
( 12 ) مج ، مك 2 ، طم : فرود .
( 13 ) طم :
بر ديگر .
( 14 ) مك 2 : هستى ؛ طم : و بجمله چون وى اشارت جسمى .