گويد كه ايشان چنان بايستى كه چيزى ديگر بودندى « 1 » از قسم پيشين ، آنگه چنان بود كه گويد بايستى « 2 » آتش نه آتش بودى و زحل نه زحل بودى ، و اين قسم خود نبودى .
و امّا قسم سوم « 3 » آن بود « 4 » كه بدى و شرّ اندر وى غالب بود .
بايد كه ما اندر حال اين سه قسم بنگريم كه اگر هست بودن ببايد « 5 » ، از كدام بايد ؟
( 42 ) پيدا كردن حال « 6 » اجسام كه چون پيوندند « 7 » چگونه شايد « 8 » بوند ؟
جسم چون موجود بود يا جسمى بود كه يك گونه و يك طبع دارد ، و اين را بسيط خوانند ، يا جسمى بود نه « 9 » بيك طبع و ليكن « 10 » مركّب از جسمها يا طبعهاى « 11 » بسيار ، تا از تركيب ايشان فايدهاى « 12 » آيد كه اندر بسايط نبود ، چنان كه حبر [ 1 ] « 13 » كه اندر « 14 » تركيب وى
هامش
( 1 ) بكسر اول ، سياهى دوات ( منتهى الارب ) .
( 1 ) طم : نبودندى .
( 2 ) مل : + كه .
( 3 ) مج : سؤم ؛ مك 1 ، تم ، طم ، مل : سيوم ؛ مك 2 : سيم .
( 4 ) مك 2 : - آن بود .
( 5 ) مج ، مك 2 : بيابد ؛ مل ، عس : نبايد .
( 6 ) مل : + آن .
( 7 ) طم : ببوند .
( 8 ) مك 2 ، طم ، مل : + كه .
( 9 ) طم : - نه .
( 10 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 11 ) طم :
طبيعتهاى .
( 12 ) چخ : فائدهاى .
( 13 ) مج ، مك 1 ، چيز ؛ س : جبر ؛ عس :
خير ؛ چه : جزء .
( 14 ) طم : كه از .