پس [ چون ] « 1 » نفس « مردمى » « 2 » در حق « عقل عملى و قوت مفكّر » « 3 » در رتبتى باشد كه از ملكوت ، علم غيب « بوى رسد » « 4 » و ملك « به صورت آدمى وى را » « 5 » ظاهر شود و با وى سخن گويد و وحى كند .
و در حق عقل نظرى در رتبتى باشد كه معلومات از عالم عقل همه بحدس بداند و در عالم طبيعت چنان باشد كه اجرام عنصرى مسخّر آثار « نفس وى باشد » « 6 » . اين « نفس » « 7 » در « غايت كمال باشد و در غايت شرفى كه ممكن باشد در حق آدمى » « 8 » و اين نفس نبى مرسل باشد « و باشد كه در حق عقل عملى اين مرتبت » « 9 » دارد و در حق [ عقل ] « 10 » نظرى و آثار « طبيعى » « 11 » اين « رتبت ندارد و باشد كه در حق
هامش
( 1 ) - در نسخ ديگر نيست .
( 2 ) - س آ : آدمى - نسخ ديگر : مردم .
( 3 ) - ف : علمى و قوت مفكره - ح س آ : عقل عملى و قوه متفكره .
( 4 ) - م د ح ل ف : به جهت وى روان شود - س آ : وى روان باشد .
( 5 ) - م د ح ل : وى را به صورت آدمى - ف : به صورت وى را .
( 6 ) - س آ : وى شوند - نسخ ديگر : نفس او باشند .
( 7 ) - ح : نفسى - ف ندارد .
( 8 ) - م د ح ف : غايتى باشد از كمال و شرف كه وراى آن در حق آدمى ممكن نباشد .
( 9 ) - ف س آ : و نفس باشد در حق عملى اين منزلت - ح م د : ندارد - و كه در حق عملى اين منزلت دارد .
( 10 ) - م د ح ف : نظرى - س آ : عقلى علمى يعنى نظرى .
( 11 ) - ف : طبيعت - س آ م د ح : طبيعى آن .