أو مىگويد اين متكلمان كه عالم را حادث به حدوث زماني مىدانند فاصل ميان خدا وعالم را زمان دانند وحديث شريف « كان اللّه ولم يكن معه شئ » را حمل بر اين مىكنند كه خدا بوده است در حالي كه عالم نبوده وسپس خداوند وجود عالم را شيئا فشيئا ايجاد كرده است وچون فصل عالم از خدا احتياج به فاصل دارد واين فاصل نمىتواند « زمان محقّق » باشد زيرا « زمان محقّق » جزو عالم است پس ناچارند كه قائل به زمان نامحققى بشوند كه از آن تعبير به « زمان متوهّم » يا « زمان موهوم » مىكنند واين زمان موهوم يا متوهم را وعاء عدم عالم قرار مىدهند ونزد آنان عالم حادث بحدوث زماني متوهم يا موهوم است . ميرداماد مىگويد چرا عالم را مسبوق به زمان موهومى بدانيم كه بحذاى آن فردى واقعي نيست ومنشأ انتزاع هم ندارد بهتر آنست كه عالم را حادث به حدوث دهري بدانيم كه وجودش مسبوق به عدم واقعي أو باشد كه آن عدم در عالم دهر است .
نظر ميرداماد مبنى بر حدوث دهري عالم مبتنى بر مقدماتى است است كه مهمترين آنها عبارتست از :
الف : هر موجودى وجودش در وعائى متحقق است ، وعاء سيالات ومتغيرات زمان است ، وآنچه كه بمنزله وعاء است براي مفارقات نوري دهر است ، وآنچه بمثابت وعاء است براي حق وصفات وأسماء أو سرمد است .
ب : وجود را دو سلسله است عرضى وطولى عرضى عبارتست از آنچه كه در عالم أجسام طبيعي است وطولى عبارتست از آنچه كه بعد از مبدء المبادى وغاية الغاياتست يعنى عوالم لاهوت وجبروت وملكوت وناسوت .
ج : عدم در احكام خود همچون وحدت وكثرت وثبات وسيلان ووعاء تابع وجود است واز اين روى عدم هم مانند وجود منقسم به زماني ودهري وسرمدي مىشود وهمچنان كه عدم در سلسلهء عرضيه عبارت از اين است كه هر مرتبهاى از وجود مرتبهء ديگر را معدوم سازد بقول مولانا : پس عدم گردم عدم چون ارغنون . در سلسلهء طوليه عدم عبارتست از اينكه وجود پائينتر وجود بالاتر را از دست بدهد ومعدوم سازد .
القبسات — صفحة مقدمه 149
مساهمون: السيد محمد باقر الداماد ( الميرداماد )
صمقدمه ١٤٩