زيرا پروردگار تو توانا و پيروزمند است . » « عزّت » مظهر قدرت در عرصهء اجتماع است و خداوند نمىگذارد كه ارزشهاى راستين در جانها و خردها و در اندرون نامهها و سخن رانيها باقى بماند ، بلكه به آنها در متن واقعيت تجسّم مىدهد . آن گاه ظلم به تيرگيها و گناه به كيفر و فساد به ويرانى تحوّل مىيابد .
/ 90 [ 67 ] و ناگاه سكوت در برابر ظلم و خرسندى به گناه و تسليم شدن در برابر فساد به « صيحهء » نابود كننده بدل مىشود ، صيحهء حقّى كه از آن خاموش ماندند و كيفر گناهى كه به آن خرسند شدند و فرجام تباهكارى كه به آن گردن نهادند .
وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيارِهِمْ جاثِمِينَ
- و ستمگران را به صيحهاى فرو گرفت و در خانههاى خود برجاى مردند . » « صيحه » در يك لحظه رسيد چنان كه زبانهاى كسانى را كه در برابر ستم خاموش بودند خاموش كرد و آنان را كه فريفتهء منافع مادّى بودند از حركت انداخت چنان كه بر رو افتادند ، رويى كه آن را از قبول حق گردانده بودند .
[ 68 ] كجاست آن ديارى كه در آنها از زندگى خوش بهرهمند شدند و روزگارى در آنها به سر بردند ؟ ! كجاست آن جنب و جوش ، و كجاست عمارت و دم و دستگاه ؟ همه ويران و نابود شد گويى از آغاز در آن سرزمين مردمى نبوده است .
كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيها
- چنان كه گويى هرگز در آن ديار نبودهاند . »
أَلا إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلا بُعْداً لِثَمُودَ
- آگاه باشيد كه قوم ثمود به پروردگارشان كافر شدند ، هان بر قوم ثمود لعنت باد . » قوم ثمود از پرستش خدا و قبول رسالت سرباز زدند و پيامبر خود را كه از سوى خدا آمده بود نپذيرفتند . انكار پيامبر در واقع انكار خداوند بود ، و اين حقيقت بزرگى است كه آدمى از آن غافل است يا تجاهل مىكند و ميان خدا و رسالت او جدايى مىاندازد و مىخواهد عملا به رسالت كافر باشد و در عين حال ايمان به خدا را داشته باشد امّا اين دو با يكديگر تناقض آشكارى دارند .