آهنگى خوش و شورى برون از وصف ، مىخواند . « 1 » يكبار فرمود : « براى انجام مأموريتى الهى به اصفهان رفته بودم و پس از آن ، مأموريت الهى ديگرى به من محوّل شد كه بايستى به شيراز مىرفتم . وقتى به دروازهء قرآن شيراز رسيدم ، نورى مرا تا حافظيّه همراهى كرد . پس از زيارت مرقد لسان الغيب ، و خروج از حافظيّه ، باطنا دريافتم كه بايد به مشهد برگردم . در اثناى راه ، با خودم فكر مىكردم كه در زيارت آرامگاه لسان الغيب چه فيضى نهفته است كه انسان را از اصفهان به شيراز مىكشند و پس از كسب اين توفيق ، آدمى را بلافاصله به ديار ديگر فرامىخوانند ؟ ! " بعدها كه انس بيشترى با غزليات حافظ پيدا كردم ، به عظمت معنوى او بيشتر پى بردم و فهميدم كه خواجهى شيراز از محارم درگاه است . »
مرحوم مجتهدى در اينجا آه سردى كشيد و ادامه داد : « چندين سال است كه از اين ماجرا مىگذرد ؛ ما را در مسير سلوك از هيچ كوچه و پسكوچهاى نبردند جز آنكه جاى پاى لسان الغيب را در آنجا ديدهايم . كسانى كه با رازورمز سلوك آشنايند ، نشانههاى راه را در غزليات او مىبينند ، و جمعى كوردل نيز به تفسيق و تكفير او مشغولاند ! شعر حافظ حكم آينهاى را دارد كه صورت باطنى هركس در آن نقش مىبندد ! » « 2 »
حضرت مجتهدى زمانى ديگر مىفرمود : « برخى گمان مىكنند كه حافظ ( و عمّان سامانى و وحدت كرمانشاهى ) هرگاه كه اراده مىكردند ، قلم به دست مىگرفتند و به سرودن شعر مىپرداختند ، بىآنكه از امدادهاى غيبى بهرهمند شوند ! اين بزرگواران اهل بافتن شعر نبودهاند ! اينان به سبب سلوك بىوقفهاى كه در مسير إلى اللّه داشتند ، در اثر شبزندهدارىها و سحرخيزىها به درجهاى از لطافت و شفّافيت روحى رسيده بودند كه بىپرده ، صحنههاى بديعى از كشف و اشراق و شهود را به تماشا مىنشستند و هنگامى كه در طيف اين جاذبههاى پرشور معنوى قرار مىگرفتند ، ناخواسته و ناخودآگاه اشعار
هامش
( 1 ) . در محضر لاهوتيان ، ص 215 .
( 2 ) . همان ، صص 245 و 246 ( با تلخيص ) .