« هنر عشق »
همى گويم و گفتهام بارها * بود كيش من ، مهر دلدارها
پرستش بمستى است در كيش مهر * برونند زين جرگه هشيارها
بشادى و آسايش و خواب و خور * ندارند كارى ، دل افكارها
بجز اشك چشم و بجز داغ دل * نباشد ، بدست گرفتارها
كشيدند در كوى دلدادگان * ميان دل و كام ، ديوارها
چه فرهادها ، مرده در كوهها * چه حلاجها ، رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار * مگر تودههايى ز پندارها
ولى راد مردان و وارستگان * نيازند هرگز به مردارها
مهين مهرورزان ، كه آزادهاند * بريزند از دام جان ، تارها