به اندوه آينده خود را مباز * كه آينده خوابيست چون پارها
فريب جهان را مخور زينهار * كه در پاى اين گل ، بود خارها
پياپى بكش جام و سرگرم باش * بهل گر بگيرند بيكارها
« پيام نسيم » « 1 »
گذر ز دانه و دام جهان و خويش مباز * كه مرغ ، با پر آزاد مىكند پرواز
به كوهپايه « زان » بامداد با ياران * كه دور باد دل پاكشان ، ز سوز و گداز
چه گويمت كه چه مىگفت باد مشك افشان * كه مىگشود به گفتار خود هزاران راز
ز من نيوش و مياسا در اين دو روز جهان * كه پيش روى تو ، راهى است سخت دورودراز
درختهاى كهنسال « ورس » بر سر كوه * كه ديدهاند به دامان كوه ، بس تك و تاز
هامش
( 1 ) استاد بزرگوار اين قطعه شعر را كه بهصورت پارسى سره است در حوالى 1330 هجرى شمسى در دهكده « زان » زير درختان « ورس » سرودهاند .