ويژگى تفسير الميزان آن است كه ( استاد ) بين ظواهر و قرآن انسجامى برقرار كرد كه يكديگر را تفسير مىكنند ، و بين بواطن قرآن هم انسجامى برقرار كرد كه يكديگر را تأييد مىكنند . باطن هرآيهاى كه قوىتر باشد ، با باطن قوىتر آيهء ديگر همگون و همسان است . اگر يك سلسله معارف بلندى به عنوان باطن آيهاى در يك جا مطرح شد ، همان معارف بلند كه باطن آن آيه است . باطن يك آيهء مناسب ديگر خواهد بود ، كه آن باطنها در عالم بطون هماهنگ يكديگرند اگر كسى اهل فن و زبانشناس باشد ، مىداند كه تفسير قرآن به قرآن كه علّامه طباطبايى ( رضوان اللّه تعالى عليه ) در تفسير قيّم الميزان به عنوان طرح نو انداخت ، تنها هماهنگى ظواهر قرآن را در حدّ تفسير هماهنگ كرد ، آنگاه از تفسير ظاهر گذشت و به تفسير باطن رسيد .
مرحوم علّامه همانطور كه براى قرآن تفسير ظاهرى قائل است و تفسير باطنى ، تأويل نيز قائل است . بين تأويلات قرآن هم باز هماهنگى و همسانى هست . كسى مىتواند از تأويل و حقيقت قرآن سهمى ببرد كه آيات تأويلى را كه كليدى است ، بداند ، زيرا تمام تأويلات خزائن غيبىاند و در همهء خزائن باز است . كسى مىتواند از تأويلات سهمى ببرد كه
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ
« 1 » باشد و « عنده مفاتيح القرآن » باشد . اگر كليد پيش انسان بود ، مىتواند در خزينهء تأويل ( كه حقيقت است ، نه معنى و مفهوم ) برود و وارد تأويل بشود . هر آيهاى براى خود خزينهء تأويل دارد ، بايد آن آيات كليدى را شناخت و با آنها در خزينهء تأويل را باز كرد و وارد شد . مرحوم علّامه طباطبايى در اثر تهذيب نفس توانست از
هامش
( 1 ) سورهء انعام ، آيهء 59 .